1

«شب‌های خاطرات سیاسی»

فصلنامه خاطرات سیاسی برگزار می‌کند:

«شب‌های خاطرات سیاسی»

در پاسداشت پیشکسوتان صادق و فرهیخته عرصه سیاست ایران

مریم کوشکی

«فصلنامه خاطرات سیاسی» در راستای مأموریت فرهنگی و پژوهشی خود، اجرای مجموعه ‌برنامه‌هایی با عنوان «شب‌های خاطرات سیاسی» را در دستور کار قرارداده است. این ابتکار، تلاشی است برای تکریم و پاسداشت چهره‌هایی که عمر خویش را در مسیر کنشگری مسؤولانه و صادقانه در پهنه سیاست کشور سپری کرده‌اند. هدف از برگزاری این شب‌ها، ثبت خاطرات شفاهی آنان و انتقال تجربه‌های ارزشمندشان به نسل‌های تازه است؛ تجربه‌هایی که هم درک عمیق‌تری از تاریخ سیاسی معاصر فراهم می‌آورد و هم سرمشق اخلاق حرفه‌ای در سیاست‌ورزی می‌شود.

در این برنامه، هر فصل از سال به معرفی و تقدیر از یکی از سیاستمداران برجسته اختصاص خواهد یافت؛ کسانی که نقش‌آفرینی‌شان در برهه‌های مهم تاریخی، بازتابی از صداقت، پایمردی و تعهد ملی بوده است. این مراسم در قالب گفت‌وگو و مرور خاطرات برگزار می‌شود تا ضمن شناساندن وجوه کمتر گفته‌شده زندگی آنان، فضای صمیمی و درعین‌حال اندیشمندانه‌ای برای گفت‌وگو میان نسل‌ها پدید آید.

برگزارکنندگان «فصلنامه خاطرات سیاسی» بر این باورند که تکریم اهل تجربه و صداقت، نه تنها پاسداشت گذشته، بلکه سرمایه‌گذاری برای آینده کشور است. یادی دوباره از مسیر پرفراز و نشیب این چهره‌ها، فرصتی است برای تأمل در میراث فکری و فرهنگی آنان و برای بازشناسی سهم واقعی‌شان در تعالی سیاست و اخلاق عمومی.

دست‌اندرکاران فصلنامه بر تداوم چنین حرکت‌های فرهنگی تأکید دارند و آن را گامی کوچک در جهت نهادینه‌سازی یاد و قدرشناسی از نامداران راست‌کردار می‌دانند؛ نامدارانی که صداقت و خدمت را معیار سیاست و معیار زیستن قرار داده‌اند.

 




بناپارتیسم ایرانی

 بناپارتیسم ایرانی

گزارشی از
برنامه زنده اینستاگرامی خاطرات سیاسی
باعنوان
مفهوم و مصداق بناپارتیسم ایرانی
با حضور
احمدحکیمی‌پور
حسن اکبری بیرق
رامین پرهام
جواد خادم

مریم کوشکی

شامگاه جمعه بیست‌ویکم شهریورماه، برنامه زنده اینستاگرامی با موضوع «مفهوم و مصداق بناپارتیسم ایرانی» برگزار شد. در این برنامه که با حضور احمد حکیمی‌پور، حسن اکبری بیرق، رامین پرهام و جواد خادم همراه بود، خلاصه‌ای از مباحث مطرح‌شده به مخاطبان «خاطرات سیاسی» تقدیم می‌شود.
دکتر احمد حکیمی‌پور در سخنان آغازین خود با تأکید بر اهمیت بحث‌های عمیق و گره‌خورده با تاریخ سیاسی کشور، شروع رسمی اظهارنظرها را به دکتر اکبری بیرق سپردند.
مقدمه و فلسفه برگزاری برنامه
در ابتدای برنامه، دکتر حسن اکبری بیرق ـ به‌عنوان آغازگر بحث ـ ضمن معرفی اهداف فصلنامه، بر مأموریت آن در ثبت و تحلیل تاریخ شفاهی سیاسی ایران تأکید کرد. او در ادامه با اشاره به محتوای شماره بیست‌وهشتم فصلنامه، توضیح داد که این شماره به بازخوانی رویداد تاریخی معروف به «کودتای نوژه» یا عملیات نقاب اختصاص یافته است؛ رویدادی که زمینه‌ساز ورود به بحث نظری «بناپارتیسم ایرانی» شد. اکبری بیرق یادآور شد که این تعبیر نخستین‌بار در گفت‌وگویی با رامین پرهام مطرح شده بود و برنامه فعلی، ادامه منطقی همان بحث و فرصتی برای بیان دیدگاه‌های متنوع در بستر تاریخی و اجتماعی ایران است.
تعریف و ریشه‌های بناپارتیسم از نگاه دکتر رامین پرهام
دکتر رامین پرهام در تبیین مفهوم بناپارتیسم، آن را پدیده‌ای با ریشه‌های تاریخی و فلسفی عمیق دانست که در قرن بیستم در کانون مطالعات گسترده سیاسی و اجتماعی قرار داشته است. او دو کلیدواژه «مردم» و «اقتدار» را در فهم این مفهوم اساسی برشمرد و گفت بناپارتیسم کوششی است برای «بازسازی جامعه‌ای که انقلاب آن را از بنیاد زیر و رو کرده است» و «آشتی دادن آزادی با نظم و حقوق مردم با اقتدار».
پیوند با سزاریسم رومی
پرهام سپس برای روشن‌تر ساختن بنیاد تاریخی این مفهوم، به جمهوری روم و ظهور ژولیوس سزار اشاره کرد؛ زمانی که با عبور از رود روبیکان، سردار نظامی قدرتمندی به اقتدار مطلقه رسید و الگویی برای رهبران بعدی در شرایط بحران پدید آورد.
زمینه‌های ظهور و اصلاحات ناپلئونی
پرهام ویژگی مشترک شرایط پیدایش بناپارتیسم را ضعف نهادهای مدنی و ناکارآمدی قوه مجریه دانست و توضیح داد که در چنین وضعی، یک اقتدار متمرکز برای خروج از بحران شکل می‌گیرد. او اصلاحات ناپلئون همچون پیمان کونکوردات ۱۸۰۱، تعیین مرز دین و دولت، اعطای حقوق مدنی به یهودیان و تثبیت مالکیت خصوصی را نمونه‌هایی از تلاش برای ایجاد نظم و ثبات نوین معرفی کرد.
بناپارتیسم و تحول طبقات اجتماعی
وی ادامه داد که انقلاب فرانسه با از میان بردن اشرافیت موروثی، به پیدایش طبقات سیال نو ـ از کارگر و بورژوا تا نخبگان سیاسی و نظامی ـ انجامید. به گفته او، در فاصله فروپاشی نظم کهن تا تثبیت نظم نوین، خلأ قدرت تنها با رهبری قاطع و سازمان‌دهنده‌ای چون ناپلئون پر می‌شود.
مصادیق تاریخی در ایران از نگاه مهندس جواد خادم
دکتر جواد خادم در ادامه بحث، بناپارتیسم را در بستر ایران بررسی کرد و گفت: «در هر دوره بحرانی، چهره‌هایی چون یعقوب لیث صفاری، نادرشاه و رضاشاه نقش نجات‌بخش ایفا کرده‌اند».
به باور او، رضاشاه با وجود محدودیت‌های سیاسی و خارجی، بنیان اداری و زیربنایی تازه‌ای نهاد اما دموکراسی را به تعویق انداخت. خادم محمدرضا شاه را بناپارت دوم نامید و افزود: تمرکز قدرت و غفلت از نخبگان، سرانجام سلطنت را به سقوط کشاند.
اقتدار؛ ضرورت یا تهدید برای آزادی؟
«در این بخش، دکتر اکبری بیرق پرسید: «چگونه می‌توان از لغزش اقتدار به خودکامگی پیشگیری کرد؟
پرهام پاسخ داد: «اقتدار شرط ایجاد نظم نو است، اما تضمین سلامت آن جز در جامعه مدنی قوی ممکن نیست».
خادم نیز بر آن بود که اقتدار مطلق در دوره بحران می‌تواند با تکیه بر تیم کارشناسی کارآمد عمل کند، اما باید موقتی باشد و به حاکمیت مردمی بینجامد.
*دموکراسی و پرهیز از چرخه قهرمان‌گرایی
دکتر اکبری بیرق هشدار داد که «تداوم نیاز به منجی، نشانه توسعه‌نیافتگی جامعه است». خادم نیز افزود که مشارکت استمرار‌یافته مردم، حتی با رأی سفید، تضمین پایداری دموکراسی است. او یادآور شد که فرصت‌های دوره اصلاحات با روی‌کار آمدن دولت احمدی‌نژاد از میان رفت و مسیر توسعه سیاسی متوقف شد.
چالش‌های دموکراسی و آموزه ناپلئون
دکتر پرهام و دکتر خادم اذعان کردند که حتی دموکراسی‌های غربی نیز با آسیب‌هایی چون ضعف احزاب و رشد پوپولیسم روبه‌رو هستند. راه برون‌رفت از بحران، تقویت احزاب و طراحی برنامه دوران گذار است. پرهام «شایسته‌سالاری» را جوهره مثبت بناپارتیسم دانست و ارتش ناپلئون را نمونه‌ای از ارتقاء بر پایه لیاقت معرفی کرد، نه سرسپردگی.
جمع‌بندی
در پایان، دکتر اکبری بیرق ابراز امیدواری کرد که طرح چنین مباحثی زمینه‌ساز گفت‌وگوی انتقادی و تصمیم‌سازی واقع‌بینانه شود.
در جمع‌بندی نشست، بر این نکات تأکید شد: اقتدار بی‌پایه جامعه مدنی به استبداد می‌انجامد؛ مشارکت پیوسته مردم چرخه قهرمان‌گرایی را می‌شکند؛ و گذار کم‌هزینه تنها از مسیر تقویت احزاب و نهادهای مدنی ممکن است.
نشست با جمله‌ دکتر جواد خادم پایان یافت: «ایران به پرهام‌ها نیاز دارد تا برای عبور از بن‌بست‌ها بیندیشند».




مدیر مسؤول فصلنامه خاطرات سیاسی

مدیر مسؤول فصلنامه خاطرات سیاسی

در دیدار
با حجت‌الاسلام والمسلمین حجتی کرمانی

حسن غلامی

در روز دوشنبه بیست‌وهفتم مردادماه ۱۴۰۴، احمد حکیمی‌پور، مدیر‌مسؤول «فصلنامه خاطرات سیاسی»، با حضور در بیت حجت‌الاسلام والمسلمین حاج‌آقا حجتی کرمانی دیداری گرم و سازنده داشت. در این نشست، پنج شماره اخیر مجله ـ که آخرین آن در بهار ۱۴۰۴ منتشر شده بود ـ به ایشان تقدیم گردید. به گفته حکیمی‌پور، شماره نخست مجله با یاد و نام مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی آغاز شد و پس از آن، با قالب و رویکردی تازه ادامه یافت.

آقای حجتی کرمانی پس از دریافت مجموعه شماره‌ها، این تلاش را «کاری ارزشمند» خواند و استمرار آن را در خدمت آگاهی تاریخی جامعه دانست.
در ادامه، احمد حکیمی‌پور ضمن تشریح برنامه‌های آتی مجله گفت:
«سالانه چهار شماره منتشر می‌کنیم و هر فصل به موضوعی مشخص اختصاص دارد. شماره تابستان به بررسی ایران در فاصله دو جنگ اختصاص یافته است. بر همین اساس قصد داریم طرحی با عنوان «شب‌های خاطرات سیاسی» را پایه‌گذاری کنیم؛ برنامه‌ای که هر فصل یک بار برگزار شود و به تجلیل از شخصیت‌های سیاسی خوشنام و صادق تاریخ معاصر، به‌ویژه مبارزان پیش از انقلاب، بپردازد. با حضور همراهان و یاران این چهره‌ها در قالب برنامه‌ای دوساعته در باغ‌موزه قصر، فضای مرور خاطرات و انتقال تجربه فراهم خواهد شد. پیشنهاد ما این است که افتتاحیه این سلسله نشست‌ها با تجلیل از جنابعالی برگزار شود و امیدواریم نخستین شب خاطره در بیست‌وششم شهریور، به میمنت حضور شما، آغاز گردد».

آقای حجتی کرمانی ضمن استقبال از این پیشنهاد، آغاز طرح را با شخصیتی دیگر مناسب‌تر دانست و گفت:
«بهتر است این برنامه با آقای دکتر سیدکاظم اکرمی آغاز شود؛ کسی که در دوران مبارزه هم‌دوره من بود و در مجلس خبرگان قانون اساسی نیز همراه بودیم. همچنین آقای سیدمحمود کاشانی، فرزند آیت‌الله کاشانی، نیز مسیر علمی پدرشان را ادامه داده‌اند. آقای محمدی گرگانی از چهره‌های مبارز سازمان مجاهدین خلق بوده و نیز آقای معادی‌خواه از پیشگامان روحانی پیش از انقلاب‌اند که البته جنبه فرهنگی کارشان پررنگ‌تر است».
وی سپس به یاد مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی پرداخت و افزود:
«هاشمی، خدا بیامرزدشان، از شخصیت‌های بی‌بدیل تاریخ انقلاب بودند و خدماتی ماندگار داشتند».
در بخش دیگری از این گفت‌وگو، حجتی کرمانی به تازه‌ترین اثر خود اشاره کرد و گفت: «کتاب خاطراتم با عنوان *عشق و تلاش* به همت دفتر نشر آثار امام خمینی (ره) منتشر شده است. این کتاب تا بیست‌ودوم بهمن نگاشته شده و قریب به هفتصد صفحه دارد که حدود چهارصد صفحه آن به اسناد اختصاص یافته است».

در ادامه، دکتر حکیمی‌پور تأکید کرد که فعالیت‌های مجله «از سر عشق و علاقه و به‌دور از شعار» انجام می‌شود و افزود:
«ما به دنبال مراسمی کیفی هستیم که اهل نظر با رغبت و اعتماد آن را دنبال کنند».
بخش دیگر دیدار به یادکرد از دکتر احمد توکلی اختصاص یافت. حجتی کرمانی از دوران هم‌زندانی بودن خود با او یاد کرد و گفت:
«احمد از نیک‌سرشت‌ترین دوستان من بود. در نخستین دوره مجلس، او نماینده بود و آقای هاشمی ریاست مجلس را برعهده داشت. توکلی چیزی جز صداقت، روشن‌بینی و خدمت نداشت؛ اهل علم بود و دکتری خود را گرفت. با وجود وفاداری عمیق به انقلاب، از بیان صریح دغدغه‌های خود ابایی نداشت و حتی صادقانه‌ترین نقدها را به رهبری بیان می‌کرد، درحالی‌که نسبت به ایشان مخلص بود. جامعه ما به چنین انسان‌های شجاعی نیازمند است، زیرا محافظه‌کاریِ رایج سبب می‌شود مسائل واقعی از دید مسؤولان پنهان بماند».

حکیمی‌پور نیز در تأیید سخنان وی گفت:
«در دوران شورا، در ماجرای املاک نجومی شهرداری، مرحوم توکلی با جدیت و صداقت کامل پیگیر ماجرا بود و جلساتی مشترک با ما داشت».

در پایان، آقای حجتی کرمانی بار دیگر بر پاکدستی، صداقت و حق‌گویی دکتر توکلی تأکید کرد و او را «مخالف سرسخت ریا و پنهان‌کاری» خواند.

این دیدار که در فضایی صمیمی و آمیخته با یاد و خاطره یاران دیرین انقلاب برگزار شد، با گفت‌وگویی پربار پیرامون همکاری‌های فرهنگی و طرح برنامه «شب‌های خاطرات سیاسی» همراه بود و از سوی دو طرف، زمینه‌ی تداوم تبادلات فکری فراهم گردید.




دیدار شد میّسر…

دیدار شد میّسر…

ملاقات تحریریه فصلنامه خاطرات سیاسی با
مهدی کروبی

مریم کوشکی

سرانجام پس از پانزده سال، دیدار شد میسر و درِ منزل شیخ نستوه اصلاحات به روی ما گشوده شد.
ساعت ۲۱ یکشنبه شب، نوزدهم امردادماه سال ۱۴۰۴، دست‌اندکاران خاطرات سیاسی، متشکل از احمد حکیمی‌پور، حسن اکبری بیرق، یوسف نوظهور، علی‌بابایی و حمید سرفراز، موفق شدند به دیدار حضرت حجه الاسلام والمسلمین شیخ مهدی کروبی، یار دیرین بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی ایران، رئیس سابق بنیاد شهید، امیرالحاج، رئیس اسبق مجلس شورای اسلامی، کاندیدای ریاست‌جمهوری در سالهای ۱۳۸۴ و ۱۳۸۸ و معترض به نتایج انتخابات که از سال ۱۳۸۹ در حصر خانگی به سر می‌برد، نایل شوند.

در این دیدار، آقای کروبی که همچنان با روحیه‌ای بسیار بالا و پرنشاط به نظر می‌رسید، ضمن بیان خاطراتی از دوران مبارزه و فعالیت در دوران پیش و پس از انقلاب و بیان تحلیلی از اوضاع جاری کشور، رهنمودهایی برای ادامه راه نشریه خاطرات سیاسی ارائه نمودند. در این دیدار صمیمی که با حضور فرزند حجه‌الاسلام کروبی برگزار شد، شماره‌های پیشین فصلنامه به رسم یادبود تقدیم ایشان شد.




«انجمن سفیران»

دست اندرکاران فصلنامه خاطرات سیاسی
در

«انجمن سفیران»

حسن غلامی

شامگاه روز یکشنبه نوزدهم امردادماه سال ۱۴۰۴، دکتر احمد حکیمی‌پور، صاحب‌امتیاز و مدیرمسؤول، دکتر حسن اکبری بیرق، سردبیر و جمعی از اعضای تحریریّه فصلنامه خاطرات سیاسی با حضور در محل سازمان مردم نهاد «انجمن سفیران» با دبیر این انجمن، جناب آقای دکتر مسعود نوروزی به گفتگو پرداخته، زمینه های همکاری دوجانبه را بررسی کردند.

در این دیدار صمیمی، دکتر نوروزی ضمن ارائه گزارشی درباره تاریخچه تأسیس و تبیین فلسفه وجودی، به مهم‌ترین برنامه‌های این انجمن در راستای گسترش اخلاق فردی و حرفه‌ای در سطح جامعه، به‌ویژه در میان مدیران عالی اشاره کرده، خاطرنشان شد که تدوین تعریفی علمی، جامع و مانع از مقوله حیاتی و ضروری «منافع ملّی»، در دستور کار این انجمن قرار دارد که همکاری صاحب‌نظران در این باب را می‌طلبد. وی افزود که خانواده فصلنامه خاطرات سیاسی برای مشارکت در این امر خطیر که نیاز فوری دستگاه سیاست خارجی کشور است، دارای ظرفیت‌های ویژه و مؤثر می‌باشد.
در ادامه این نشست زمینه‌های همکاری‌های فیمابین، توسط دکتر حکیمی‌پور، دکتر اکبری، دکتر یوسف نوظهور و دکتر حمید سرفراز بررسی و پیشنهادهایی در این راستا ارائه شد.
«انجمن سفیران» تشکّلی است غیردولتی که سفرای نسل اول جمهوری اسلامی ایران با اهداف علمی در حوزه روابط بین الملل و سیاست خارجی تشکیل داد‌ اند.

 




آدم کسی نبودن

آدمِ کسی نبودن!

خاطرات میرعلی‌اشرف عبداله پوری‌حسینی
(سیدمهدی حسینی)

(بخش هفتم)

فعالیت در بخش خصوصی

 

اشاره

«آدمِ کسی نبودن»، عنوان کتابی‌ است که شامل گفت‌وگویی مفصّل میان حسن اکبری بیرق و مهندس پوری‌حسینی است. پوری‌حسینی، رئیس ستاد لشکر ۳۱ عاشورا در دوران فرماندهی سرلشکر فقید مهدی باکری، از نمایندگان ادوار مجلس و رئیس اسبق سازمان خصوصی‌سازی، در این گفت‌وگو از زندگی و خاطرات خود سخن گفته‌ است. این اثر در اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۳ توسط انتشارات حزب اراده ملّت ایران چاپ و منتشر شده‌ است. بخش نخست این مصاحبه را در شماره ۲۳ فصلنامه خاطرات‌سیاسی، طیّ پرونده‌ای با عنوان «من آدم کسی نبوده‌ام» ضمن مرور تحلیلی این کتاب منتشر کردیم و بخش‌های دیگر در شماره‌های منشر شد. اینک به بخش ششم این کتاب رسیده‌ایم که به دوره فعالیت ایشان در بخش خصوصی و کناره‌گیری از کارهای دولتی مربوط است.

درمورد پایان مدیریت شما در دوره اول و مدیریت شما در سازمان خصوصی‌سازی صحبت کردیم که فکر می‌کنم سال ۸۴ بود، درست است؟
بله.
یا سال ۸۵ بود؟
خیر سال ۸۴ بود.
بعد از آن شما تا سال ۹۲ هیچ پست دولتی را نپذیرفتید و وارد کار در بخش خصوصی شدید، البته برای بعضی از مدیران نظام جمهوری اسلامی که اعتیاد به پست و مقام پیدا کردند این‌گونه است که اگر یک ماه از پست و مقام دور باشند واقعاً مریض می‌شوند. این دوره برای شما چطور گذشت؟
من تجربه کنارگذاشته‌شدن از سمت‌های دولتی را عملاً دو بار قبل از دی ماه سال ۸۴ تجربه کرده بودم. یک بار مرداد سال ۶۵ بود که از ریاست ستاد لشکر عاشورا به تبریز برگشتم و به‌جای من آقای کاشانی را معرفی‌کردند و من حدود دو ماه یعنی مرداد و شهریور سال ۶۵ و بعد از آن‌ همه شلوغی به یک سکوت محض رسیدم، یعنی هیچ‌کس در خانۀ ما را نمی‌زد و با من تماس نمی‌گرفت. یک بار هم بعد از دوره سوم مجلس، که البته چون اولین شکست انتخاباتی من بود والا پیشنهاد برای کار داشتم و دراین‌باره جلسات قبل مفصل توضیح داده‌ام. اما دو بار این فرازوفرود را قبلاً طی کرده و اندکی عادت کرده بودم. منتها هیچ‌کدام از آنها به اندازه دی ماه سال ۸۴ مأیوس‌کننده نبود، وقتی دی ماه سال ۸۴ از سازمان خصوصی‌سازی عذر من را خواستند و گفتند دیگر اینجا نباشید، من تقریباً به این نتیجه رسیده بودم که شاید هیچ‌گاه تا پایان عمرم سمت دولتی نخواهم داشت و احساسم این بود که ریاست‌جمهوری را به آدم‌هایی همفکر ما نخواهند داد و این پست از دست همفکرهای ما رفت و کاری می‌کنند که دیگر انتخاب‌های بعدی به دست اصلاح‌طلب‌ها و یا کسانی که اصلاح‌طلب‌ها آنها را قبول دارند نیفتد.
با خود اندیشیدم که تا پایان عمرم باید در بخش خصوصی کار کنم، البته قبلش هم من هیچ‌گاه مستخدم دولت نبودم، یعنی آن موقع که اوایل جنگ بود بنابرضرورت جنگ به سپاه و جبهه و لشکر عاشورا رفته بودم، بعد از آن نماینده مجلس و بعدش هم مشاوره آقای دکتر فیروزآبادی بودم، که آن هم باز استخدام نبود فقط مقررات آقایان را مراعات می‌کردم و بعد با یک استعفا مجدد بیرون آمدم و دوره ششم هم باز نماینده مجلس بودم، سپس به سازمان خصوصی‌سازی رفتم که باز هم مستخدم دولت نبودم و کد نداشتم، پست سازمانی داشتم ولی مستخدم دولت باید کد سازمانی داشته باشد. از برنامه بودجه من کد نداشتم. دی ماه سال ۸۴ هم که بیرون آمدم، تصورم این بود که تا پایان عمرم در بخش خصوصی خواهم بود.
این نکته‌ای که شما می‌فرمایید نکتۀ بسیار مهمی است. ای کاش مدیران سطوح بالای دولت حداقل مدتی را قبل از آنکه سطوح بالا را احراز کنند در بخش خصوصی کار کنند. واقعاً متأسفم از این‌که بسیاری از وزرا، نمایندگان محترم مجلس، معاون وزیرها و بسیاری از استاندارها به‌قول شما حتی یک روز در بخش خصوصی کار نکرده‌اند، از همان ابتدا که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدند، حالا اگر مدرک دانشگاهی داشته باشند، یک‌راست به دولت و دستگاه‌های دولتی رفته‌اند و همیشه سربرج حقوقشان به حسابشان واریز شده است، اصلاً زحمتی برای پول درآوردن نکشیده‌اند، هیچ شناختی هم از بخش خصوصی ندارند و به همین خاطر هم هست که از بخش خصوصی یا وحشت دارند یا اصلاً آن را نامحرم می‌دانند و تصمیماتی هم که می‌گیرند معمولاً به ضرر بخش خصوصی است و این یک آفت بسیار بزرگ برای کشور ما است و ای کاش تدبیری اندیشیده می‌شد که آقایان اگر لذت یا زحمت است، طعم این لذت و زحمتِ کارکردن را در بخش خصوصی هم بچشند بعد وزیر و معاون وزیر شوند و این سمت‌ها را عهده‌دار شوند.
البته من بین دوره سوم مجلس و دوره ششم مجلس هشت سال مدیرعامل شرکتی بودم که آن هم دولتی نبود. آنجا هم برای رزق و روزی خودمان تلاش می‌کردیم، باید کار می‌کردیم و پول درمی‌آوردیم تا خرج کارمندانمان را بدهیم. آن زمان کیسه این کار کمی به تنم کشیده شده بود و می‌دانستم کارکردن در بخش خصوصی چطور است، منتها هیچ‌کدام از آنها به اندازه سال‌های ۸۴ تا ۹۲ دشوار نبود. بعضی‌ها نمی‌توانند تحلیل کنند ‌که من چرا در سازمان خصوصی‌سازی از سال ۹۲ به بعد آنقدر محکم سر اصول می‌ایستادم و مراقب بودم که حق‌الناسی ضایع نشود و این به‌خاطر سختی‌هایی بود که خودم در بخش خصوصی چشیده و کشیده بودم و می‌دانستم بخش خصوصی چه زحمتی می‌کشد و در کشور ما چه عذابی متحمل می‌شود و تلاش می‌کردم به بخش خصوصی در سازمانی که من در آن بودم ظلمی نشود.
*قبل از این‌که وارد این دوره سخت هشت ساله شوید، چون مقداری مرتبط است با این سؤالی که من می‌خواهم بپرسم و هم اینکه دربارۀ آن همیشه مخصوصاً این اواخر حرف و حدیث بوده است و چون شما بعد از اینکه از خصوصی‌سازی بیرون آمدید یک‌راست کارخانه‌ای را اداره می‌کردید و شغلتان همان بود و آن کارخانه از سازمان خصوصی‌سازی خریداری شده بود. اگر دوست دارید درمورد آن هم شفاف‌سازی بفرمایید.
بله، اتفاقاً می‌خواهم همین جملۀ شما را خیلی شفاف عرض‌کنم، چون متأسفانه آن زمان تهمت و افترا‌هایی که به من زده شد حد و حصر نداشت، خیلی روشن و شفاف می‌خواهم عرض کنم که اصلاً چنین نبود که شما از قول آنها نقل فرمودید و این نتیجه همان افتراهایی است که گفته شد. دی ماه سال ۸۴ که عذر من را خواستند و گفتند که بفرمایید بیرون بروید، من هم بیرون آمدم. توضیح دادم که مستخدم دولت نبودم، یعنی اینطور نبود که خونم گردن دولت باشد، که مثلاً اینجا نشد مجبور بودند جای دیگری به من کار بدهند، خیر من مستخدم دولت نبودم و هیچ تعهدی هم دولت به من نداشت در مقابل من هم هیچ تعهدی به دولت نداشتم. اگرچه آقای دانش‌جعفری پیشنهادکردند که من عضو هیأت‌مدیره یکی از بانک‎ها شوم اما من از ایشان تشکرکردم و نپذیرفتم، چون می‌دانستم اگر آنجا بروم به خاطر گرایش سیاسی که داشتم بعد از مدتی از آنجا هم من را بیرون می‌کردند. بالاخره دولت با طرز تفکر ما کاملاً مخالف بود و تحملمان نمی‌کرد. به همین خاطر پیشنهاد ایشان را نپذیرفتم و بیرون آمدم.
بعد از آن سهام شرکت مجتمع صنعتی گوشت اردبیل را خریدیم، این شرکت همچنان که از اسمش پیداست یک مجتمع کشتار دام سبک و سنگین، و فرآوری آنها برای تولید سوسیس و کالباس یا پودر خون و گوشت استخوان بود. این مجتمع اساساً قبل از انقلاب بنا بود در شرکت کشت و صنعت و دامپروری مغان برپا شود. شرکت کشت و صنعت و دامپروری مغان را قبل از انقلاب طراحی و اجرا کرده بودند و این مجتمع را هم درون این شرکت طراحی کرده بودند. کشت و صنعت مغان برای سی هزار رأس دام سنگین یا صد هزار رأس دام سبک ظرفیت دامپروری داشت و وقتی چنین مجتمعی آنجا بود، پس بهتر بود که کشتارگاه هم همانجا باشد.
شرکت کشت و صنعت مغان تأسیس شد اما ماشین‌آلاتی که قبل از انقلاب برای مجتمع صنعتی گوشت آنجاخریداری کرده بودند به آنجا حمل نشدند و اگر هم حمل شدند، نصب نشدند. سال ۱۳۶۹ با اصرار نمایندگان شهر اردبیل این مجتمع که دستگاه‌هایش خریداری شده ولی نصب نشده بود در اردبیل بنا نهاده شد. سیزده کیلومتری شمال اردبیل به سمت مغان روستایی به نام سامیان وجود دارد، نزدیک آنجا پنجاه هکتار زمین را به این شرکت فروختند و این مجتمع آنجا برپا شد و دوازده سال هم طول کشید تا به بهره‌‌برداری برسد، یعنی سال ۱۳۸۱ به بهره‌برداری رسید. سهامداران این شرکت (شرکت مجتمع صنعتی گوشت اردبیل) سه تا شخصیت حقوقی بودند. نود و یک و نیم درصدش متعلق به شرکت سرمایه‌گذاری بانک ملی و شرکت کشت و صنعت و دامپروری پارس و هشت و نیم درصدش هم مال شرکت کشت و صنعت و دامپروری مغان بود. ظاهراً بخشی ازماشین‌آلات کشتارگاهی را که قبلاً خریداری شده و جزو اموال کشت و صنعت مغان منظور شده بود به‌عنوان آورده آن شرکت منظور کرده بودند. پس از این صد درصد سهام، فقط هشت و نیم درصدش متعلق به مغان بود و نود و یک و نیم درصدش متعلق به شرکت مغان نبود، پنجاه و چهار درصدش متعلق به شرکت سرمایه‌گذاری بانک ملی بود و سی و هفت درصدش متعلق به شرکت کشت و صنعت پارس بود که هر دو شرکت اخیر بخش خصوصی بودند، این نود و یک و نیم درصد متعلق به دولت و یا شرکت دولتی نبود و به شرکت سرمایه‌گذاری بانک ملی متعلق بود. شرکت‌های سرمایه‌گذاری بانک‌ها دولتی نبودند و خصوصی بودند چون با سرمایه‌گذاری مردم تأسیس شده بودند، پارس هم چون شصت درصدش متعلق به بانک ملی بود آن هم غیردولتی بود، پس این نود و یک و نیم درصد شرکت مجتمع صنعتی گوشت اردبیل متعلق به دولت نبود. لذا هیچ ارتباطی با سازمان خصوصی‌سازی نداشت. از سهام مجتمع گوشت اردبیل هشت و نیم درصد متعلق به مغان و دولتی بود.
در طول این مدت یعنی از سال ۸۵ که آنجا را خریداری کردیم تا الان که سال ۹۹ است آن هشت و نیم درصد همچنان متعلق به مغان است، یعنی به آن دست نزده‌اند و مغان مال هرکسی است آن هشت و نیم درصد هم مال اوست. لذا این نود و یک و نیم درصد شرکت مجتمع صنعت گوشت اردبیل از اول متعلق به دولت نبود و در لیست سازمان خصوصی‌سازی هم نبود، من هم هیچ اطلاعی از این سهام نداشتم. لذا آن کسانی که ادعا کردند که این سهام در لیست سازمان خصوصی‌سازی قرار داشته و من این سهام را کنار گذاشته بودم ( برای خودم ) و یا به کسی داده بودم که بعداً به من واگذارکند همه حرف‌هایشان صد درصد غلط، تهمت و افترا بود. اینکه گفتند من در زمان ریاستم این سهام را یواشکی به کسی داده‌ام و به او گفتم اینها را نگه‌دار و زمانی‌که من بیرون آمدم مجدد اینها را به من بده از دروغ‌ها و تهمت‌های بسیار زننده و دروغ بوده که با نهایت بی‌شرمی و بی‌شرفی به من زدند. این سهام متعلق به دولت نبود و متعلق به بانک ملی و غیردولتی بود و هیچ ارتباطی به سازمان خصوصی‌سازی نداشت و سازمان خصوصی‌سازی هم هیچ اطلاعی از این سهام نداشت. این را خیلی پررنگ عرض‌کنم چون یکی از نمایندگان مجلس آقای بیگی (چون شما اصرار دارید که اسامی را بگویم) با آقای احمد توکلی یک روز جلوی سازمان خصوصی‌سازی آمدند و هوادارانشان بنر برداشتند و داد زدند که پورحسینی فاسد اینجا نشسته است، آقای بیگی مصاحبه کرد و گفت که آقای پورحسینی سهام مجتمع گوشت اردبیل را زمانی‌که در سازمان خصوصی‌سازی بوده، کنار گذاشته و آنها را به کسی داده است تا وقتی از سازمان بیرون آمد برای خودش بردارد.
من این مصاحبه را پرینت گرفتم و از آقای بیگی به قوه قضاییه شکایت کردم، گفتم این اظهارات آقای بیگی و این وضع مجتمع گوشت اردبیل و این هم شرایطی که ما آنجا را خریدیم، بازپرس یک ساعت از من سؤال کرد و مطالب و مستنداتم را مطالعه کرد و بعد به من گفت: الان برای من حجت تمام است که آقای بیگی در مورد شما افترا گفته و قابل تعقیب قضایی و کیفری است، منتها چون ایشان نماینده مجلس است ما احضاریه‌ها را باید به مجلس بفرستیم.
قانونی وجود دارد با عنوان نظارت مجلس بر رفتار نمایندگان، مصوب فروردین ماه ۱۳۹۱ مجلس شورای اسلامی، در آن قانون تبصره ۱ ماده ۹ مقرر داشته تشخیص مصادیق موضوع اصل ۸۶ قانون اساسی و ماده ۷۵ آیین‌نامه داخلی مجلس با هیأت نظارت آن قانون است. یعنی اگر نمایندگان اظهارنظری کنند و کسی از اظهارنظر نمایندگان شکایتی کند باید آن شکایت به هیأت نظارت آن قانون بیاید، که البته تمام هفت نفر اعضای هیأت از نمایندگان مجلس و هیأت‌رئیسۀ مجلس هستند، اگر این هیأت تشخیص داد نماینده را تعقیب قضایی می‌کنند و اگر تشخیص نداد قوه قضاییه نمی‌تواند آن فرد را تعقیب کند.
جالب است به موجب تبصره ۲ ماده ۹ آن قانون اگر مراجع قضایی از مفاد ماده ۹ تخلف کنند مستوجب مجازات انتظامی از درجه ۵ تا ۷ می‌شوند. یادتان است که اظهارات آقای لقمانیان موجب بازداشت ایشان شده بود و بعد از مدت‌ها برای جلوگیری از فشار قضایی بر روی نمایندگان مجلس در خصوص اظهاراتشان قانونی وضع شد که تشخیص تهمت و افترای وارده از سوی نمایندگان هم به هیأت سپرده می‌شد و عملاً راه برای تهمت و توهین و ایرادگیری شخصی باز شد.
به هر حال آقای بازپرس گفت برای من یقین حاصل شد که آقای بیگی به شما تهمت و افترا زده است، منتها من باید این احضاریه را به مجلس بفرستم اگر هیأت نظارت مجلس اجازه داد من دستم می‌رسد که آقای بیگی را اینجا احضار کنم و برایش پرونده درست کنم اما اگر اجازه ندهند من نمی‌توانم این کار را بکنم. که ظاهراً همین اتفاق هم افتاد یعنی احضاریه را پیش من تهیه کرد و به مجلس فرستاد ولی تعقیب قضایی را لابد هیأت مجلس اجازه نداد. به این جهت این مسائل را توضیح دادم که شاید شما یا کسی‌که این مطالب را می‌شنود و یا می‌خواند، بگوید اگر آقای پورحسینی درست می‌گوید که هیچ ربطی به سازمان خصوصی‌سازی نداشت، وقتی یک نماینده مجلس دادزد و این حرف‌ها را زد چه عکس‌العملی از خودش نشان داد، اگر هیچ عکس‌العملی نشان نداد پس معلوم است که حرف او درست است و حرف آقای پورحسینی درست نیست. و من می‌گویم که یقین بدانید حرف آنهایی که این افترا را به من زدند درست نبود و من هم شکایت کردم منتها دستم به آن نماینده مجلس نرسید که او را به قوه قضاییه بکشانم.
اضافه کنم اخیرا در یکی از دادگاه‌ها من به این موضوع اشاره کردم که به من افترا زده شد، نماینده دادستان در مجلس گفت: آقای پورحسینی چرا با ایما و اشاره صحبت می‌کنید؟ اگر به تو کسی افترا زده است بگو که من آن را پیگیری کنم. این داستان را بطور خلاصه آنجا گفتم و نماینده دادسرا پاسخ داد که آن قانون دست ما را بسته است و نمی‌توانیم کاری کنیم. یعنی من در دادگاه هم که این مطالب را گفتم، آقایان گفتند که دست ما به نماینده مجلس نمی‌رسد مگر اینکه هیأتشان اجازه بدهد. این نکته‌ای بود که خواستم بر آن خیلی تأکید کنم، که بدانید به من ظلم شد.
سال گذشته که آقایان چند ماهی من را نگه‌داشته بودند، بعد از آنکه بیرون آمدم متوجه شدم کسی که نمی‌دانم اسمش چیست، کلیپی را ساخته است و خیلی با آب و تاب دارد از این افترا و تهمت تعریف می‌کند که بله آقای پورحسینی مجتمع گوشت اردبیل را یواشکی برای خودش برداشت و بعد در ستاد آقای روحانی هم بود و چه کرد و چه کرد. البته اینها را بعدها خیلی مفصل عرض خواهم کرد که چه ظلمی به من شد و چه تهمت‌ها و افتراهایی به من زدند. ولی در مورد مجتمع گوشت اردبیل خواستم عرض کنم سهامی که ما خریدیم (نود و یک و نیم درصد) هیچ ارتباطی با دولت نداشت و متعلق به شرکت‌های دولتی نبود و هیچ سابقه‌ای در سازمان خصوصی‌سازی نداشت و سازمان خصوصی‌سازی و من هم هیچ اطلاعی از آن نداشتیم.
اواخر دی ماه سال ۱۳۸۴ که من از سازمان بیرون شدم، بیکار بودم و آن موقع هم من چهل و چهار ساله بودم با خودم گفتم هنوز چهل سال دیگر باید زندگی کنم و آن زمان که من در شرایط بازنشستگی نیستم و بالاخره باید کاری کنم و هزینه‌های زندگیم را در بیاورم، حقوقی هم از جایی که نمی‌گیرم، این‌که می‌گویم از جایی حقوق نمی‌گیرم چون چندبار به من گفتند که نمایندگان مجلس مادام‌العمر حقوق می‌گیرند. می‌خواهم بگویم که والله این‌طوری نیست، من دوبار نماینده مجلس شدم، هم دوره سوم هم دوره ششم ولی مادام‌العمر به ما حقوق نمی‌دهند که هیچ، آن چهار سال را که نماینده مجلس بودم و از مجلس حقوق گرفتم، نامه نوشتم و گفتم پاداش پایان خدمت آن چهار سال را به موجب قانون کار به ما بدهید، سالی یک ماه به کارگری که در یک کارخانه کار می‌کند پایان کار به او می‌دهند، این پاداش را به ما هم بدهید. بعضی از شرکت‌ها دو یا سه ماه، سه و نیم ماه یا چهار ماه پاداش می‌دهند، آنها پیش‌کش حداقل این یک ماه قانون کار را به ما بدهید، آن را هم به ما ندادند.
زمان آقای لاریجانی که ایشان رئیس مجلس بودند خیلی اصرارکردم و گفتم ما را کارگر حساب کنید و آن هشت ‌سال که من نماینده بودم به ازای هر سال کار یک ماه حقوقم را بدهید. دست آخر مصوبشان این بود که برای نمایندگان بعد از دوره ششم این امتیاز را قائل می‌شویم تا دوره ششم را خیر. ظاهراً دوره ششم آ‌نقدر از نظر آقایان پلید و پست بود که آن سالی یک ماه را هم به ما ندادند. می‌خواهم اینها در تاریخ ثبت شود که من نه این‌که حق و حقوقم را نمی‌دانستم بلکه می‌دانستم اصرار هم کردم، هم به آقای حدادعادل وقتی که رئیس مجلس بود نامه نوشتم و گفتم سالی یک ماه حقوق ما را بدهید و ندادند و هم به آقای علی لاریجانی زمانی‌که رئیس مجلس بودند نامه نوشتم، البته ایشان ظاهراً با نظر مثبت به زیر مجموعه ارجاع داده بود ولی زیرمجموعه غیر از همان مصوبه چیزی تصویب نکردند و به ما چیزی داده نشد.
در هر حال می‌خواهم عرض کنم دی ماه سال ۸۴ که من از سازمان خصوصی‌سازی بیرون آمدم نه از مجلس چیزی به من می‌دادند و نه بازنشسته بودم که چیزی به من بدهند، نه کارمند دولت و یا مستخدم دولت بودم. بالاخره باید درآمدی کسب می‌کردم و باید کار می‌کردم الحمدالله خودم را هم نمی‌فروختم مثل همان پیشنهادی که به من شده بود که جایی بروم بادی بخورم و بعد سربرج حقوقی بگیرم، روحیاتم با این جور چیزها سازگاری نداشت.
حدود دو ماه ما با دوستان نشستیم و صحبت و مشورت کردیم که چه کار کنیم. آن موقع دوستان مجموعاً سه کار را پیشنهاد کرده بودند که یکی از آنها را انتخاب کنم، یکی از نمایندگان دوره ششم مجلس آقای رهبری نماینده محترم گرمسار که عضو کمیسیون صنایع هم بودند گفتند ما پانصد دستگاه خودروی شاسی بلند موسو داریم، این سواری‌ها را یکجا می‌فروشیم و بابت بخش نقدی معامله پانصد میلیون تومان باید بدهید، چون آنها را یکجا می‌فروشیم بعداً هم اگر بیایید دبه کنید و خواستار فسخ معامله بشوید، ما قبول نداریم. مدتی رفتم سراغ اینکه ببینم اگر این پانصد دستگاه را بگیریم و بفروشیم سودی دارد یا ندارد، بازارش را بررسی کردم، متوجه شدم که به سختی می‌توانیم اقساطی بفروشیم، باید لیزینگ کنیم و با خودم گفتم اگر خودشان بلد بودند نقد بفروشند که دیگر به من تعارف نمی‌کردند و باید لیزینگ می‌کردیم، بعد دیدم من ابزار لیزینگ را ندارم و سرم کلاه می‌گذارند، چک می‌دهند و بعد چک‌ها وصول نمی‌شود، باید دنبال پلیس و دادگاه بگردیم و ماشین این افراد را توقیف کنیم. دیدم با توانمندی و خلقیات من منطبق نیست.
آقایان کار دیگری پیشنهاد کردند و گفتند که بیایید یک مؤسسه مالی اعتباری باز کنیم. آن زمان این کارها رونق خاصی داشت و خیلی‌ها مؤسسه بیمه و بانک تأسیس می‌کردند، یعنی هم کار بیمه‌ای و هم کار مالی انجام می‌دادند. یادم است یک بار هم نزد آقای همت رفتم که آن زمان رئیس بیمه مرکزی بود (اگر اشتباه نکنم) و از ایشان مشورت گرفتم و گفتم که چنین کاری را می‌خواهم شروع کنم، ایشان هم مقررات را گفتند اینکه باید خودتان سرمایه داشته باشید و عدد خیلی درشتی گفتند که باید اینقدر سپرده جمع کنید، بعد درخواست بدهید تا درخواست بررسی شود. گرچه من در کمیسیون اقتصادی دوره ششم مجلس فرد بسیار فعالی بودم و اکثر دست اندر کاران هم مرا می‌شناختند و پس از مجلس هم معاون وزیر اقتصادد بودم و احتمالا این پیشنهاد برای من مناسب بود لکن مطالعه کردم و دیدم که خیلی حاشیه دارد یعنی دست به پول زدن و پول از مردم گرفتن و پول‌دادن، سودگرفتن و سود دادن با خلقیات من سازگار نیست ، آن پیشنهاد را هم کنار گذاشتم.
یکی دیگر از دوستانم گفت: نزدیک تبریز شما در اردبیل بانک ملی چنین مجموعه‌ای دارد (مجتمع گوشت اردبیل) که آنجا روی دستشان مانده است و دنبال کسی می‌گردند که آنجا را به او واگذار کنند، آنجا هم فرصت خوبی است. درموردش مطالعه کردم، آقای مهندس میرطاهر موسوی که زمانی طولانی شهردار تبریز بودند،( دوره سوم مجلس من نماینده بودم آن زمان ایشان شهردار تبریز بودند)و دوره ششم مجلس هم همکار بودیم، یعنی هر دو نماینده تبریز بودیم و من دوره ششم با ایشان و با توانمندی، حوصله و سلایق سیاسیشان بیشتر آشنا شدم. آقای مهندس میرطاهر موسوی انصافاً آن زمان می‌دید که کسی از من پشتیبانی و حمایت نمی‌کند، به من گفت که اگر جایی می‌خواهی کاری را شروع کنی و نیاز به شریک داری، من هم هستم و کمکت می‌کنم. زمانی‌که من مجتمع گوشت اردبیل را به ایشان پیشنهاد دادم، آقای موسوی قبول کرد و اواخر بهمن سال ۸۴ بود، یک روز رفتیم و آنجا و امکاناتش رادیدیم، ایشان قبلا شهردار تبریز بود و کشتارگاه‌ها هم زیرنظر شهرداری بود، ایشان از کار کشتارگاه سر در می‌آورد، آن موقع هم کشتارگاه اردبیل چهار، پنج سالی بود که به بهره‌برداری رسیده بود، کشتارگاه سالمی بود و خیلی فرسوده نشده بود. به هرحال ایشان گفت اگر شما خواستید این کار را انجام بدهید من هم هستم، گفتم آقای مهندس من توانایی مالی خرید این کشتارگاه را ندارم، باید سهم اغلبش را شما تقبل کنید. با سه، چهار نفر دیگر هم مثل آقای مجید زهدی ( مرحوم) صحبت کردم، ایشان یک بار اظهار تمایل کرد که بیست درصد هم سهام بردارد اما بعد منصرف شدند.
*سردار زهدی؟
بله آقای مجید زهدی نسب. نه اون یکی برادرشان که یعقوب ست.
*شما با مجید صحبت کردید؟
بله با ایشان صحبت کردم. ایشان هم مجتمع را دیدند ، ابتدا ایشان هم اظهار تمایل کردند که بیست درصد مشارکت کنند ولی نیامدند. آقای مهندس موسوی دوستی داشتند به نام آقای سیروس رحمانی که ایشان بیست درصد سهم را پذیرفت و آقای مهندس موسوی و منسوبینشان هم پنجاه و سه درصد سهم برداشتند، یعنی سهام کنترلی دست آقای موسوی بود و بیست و هفت درصد هم من، شوهر خواهرم آقای کنعانی و برادر همسرم (ما سه نفر بیست و هفت درصد) پذیرفتیم و شرکتی به نام شرکت فرآوران دشت سبز سبلان تأسیس کردیم.
البته وقتی ما در مزایده بانک ملی شرکت کردیم کار تأسیس این شرکت هنوز تمام مراحل قانونی‌اش را طی نکرده بود و بالاخره طول می‌کشید این کار انجام شود. در مزایده آقای مهندس میرطاهر موسوی گفت من میرطاهر موسوی و شرکا به‌عنوان شرکت‌کنندگان در این مزایده شرکت کردیم. مزایدۀ شرکت سرمایه‌گذاری بانک ملی اواخر اسفند ماه سال ۸۴ برگزار شد و ما در مزایده شرکت کردیم، یعنی مذاکره‌ای هم نخریدیم که کسی بگوید حتماً زد و بندی بوده است. البته مجتمع گوشت اردبیل را همان سال ۸۴ یک بار دیگر هم به مزایده گذاشته بودند اما هیچ‌کس شرکت نکرده بود، مزایده را در اسفند ماه هم که تکرارکردند غیر از ما کسی در آن مزایده شرکت نکرده بود، البته بعضی‌ها اسناد مزایده را دریافت کرده بودند ولی شرکت نکرده بودند.
*گویا مجتمع اصطلاحاً مالی هم نبوده است؟
بله. مجمع عمومی شرکت مجتمع صنعتی گوشت اردبیل، وقتی برای بررسی و تصویب تراز نامه و صورت‌های مالی سال مالی ۱۳۸۳ شرکت ( در تیر ماه ۱۳۸۴) تشکیل می‌شود، این شرکت را مشمول ماده ۱۴۱ قانون تجارت می‌داند، یعنی مشمول ورشکستگی و باید افزایش سرمایه می‌دادند که از ورشکستگی بیرون می‌آمدند که چنین توان مالی هم برای افزایش سرمایه نداشتند، لذا مصوب می‌کنند که سهام شرکت را بفروشند یعنی بار را روی دوش کسی دیگر بیندازند. بعدها من با آقایان شرکت سرمایه‌گذاری بانک ملی به خاطر بعضی از موضوعات بحث کردم و حدود یک سال و اندی بعد هم رفتم و به آنها گفتم که آقا ما اشتباه کردیم اینجا را خریدیم، پول‌هایی هم که دادیم مال خودتان باشد ما آن را نمی‌خواهیم، چک‌های ما را پس بدهید، ما می‌خواهیم برویم. دلیلش را هم خواهم گفت که چرا دیگر آنجا را پس نگرفتند.
به هر حال اسفند ماه سال ۸۴ در مزایده شرکت کردیم و برنده شدیم. به ما فروردین ماه ابلاغ شد، حصه نقدی ‌را پرداخت کردیم و مابقی را هم چک و سفته دادیم، مقررات را انجام دادیم و اوایل اردیبهشت ماه آقایان ورقه سهام شرکت و دفتر نقل و انتقال سهام را به نام ما کردند و گفتند این مجتمع و این هم شما، خداحافظ ما رفتیم. اولین شوک شدیدی که به ما وارد کردند این بود که وقتی ما مجمع عمومی فوق‌العاده برای تعیین اعضای هیأت‌مدیره جدید گذاشتیم، و اعضای هیأت‌مدیره جدید را تعیین کردیم، صورت‌جلسه‌ای تهیه کردیم و این صورت‌جلسه مجتمع صنعتی گوشت اردبیل را به اداره ثبت شرکت‌های اردبیل بردیم که آنجا ثبت کنیم و آگهی روزنامه بدهند تا در روزنامه رسمی چاپ شود و این هیأت‌مدیره قانونی شود. اداره ثبت شرکت‌های اردبیل وقتی صورت‌جلسه ما را دیدند، گفتند به ما دستور داده‌اند که هیچ‌ صورتجلسه‌ای را از شرکت شما ثبت نکنیم.
*از کجا؟
تصورکنید در جمهوری اسلامی ایران یک شرکت خصوصی سهامش را فروخته و شخص حقیقی و یا حقوقی خصوصی دیگری هم مطابق قانون این سهام را خریده است، خریدار جدید صورت‌جلسه تهیه کرده و صورت‌جلسه را برای ثبت برده است، اما می‌گویند که به ما دستور دادند با شما همکاری نکنیم.
این سؤال برای ما هم پیش آمد که چه کسی چنین دستوری داده و ما باید سراغ چه کسی برویم؟ بگذریم از اینکه اگر یک نفر به کسی دستوری غیر قانونی می‌دهد چرا او آن دستور را باید اجرا ‌کند و اصلاً نگوید آقا تو نمی‌توانی به من چنین دستوری بدهی و این حق‌الناس است و من نمی‌توانم حق‌الناس را لگدمال کنم.
به هر حال یواشکی گفتند: استانداری اردبیل به ما چنین دستوری داده است که ثبت نکنید. سراغ استاندار محترم (آقای نیک‌زاد که بعدها وزیر راه و شهرسازی در دولت آقای احمدی نژاد شدند) رفتیم ایشان هم پاسخگویی را به معاون سیاسی‌شان آقای احمدی ارجاع دادند، اگر اشتباه نکنم آقای احمدی از یکی از حوزه‌های استان اردبیل نماینده مجلس هم شده بودند و آن زمان معاون سیاسی استاندار بودند. با زحمت بسیار و با توصیه این و آن بالاخره ایشان بیست دقیقه به من وقت داد. تا بپرسم چرا به اداره ثبت شرکت‌ها دستور دادید که صورت‌جلسۀ ما را ثبت نکند؟
مرداد ماه سال ۸۵ بود، بالاخره گفتند به شما از ساعت ده و ده دقیقه تا ساعت ده و سی دقیقه فلان روز وقت دادیم تا با آقای احمدی ملاقات کنید. من قبل از ده و ده دقیقه همان روز موعود به دفتر آقای احمدی رفتم و منتظرماندم که رأس ساعت داخل دفتر ایشان بروم، با این وصف که من قبل از ساعت اونجا بودم و در اتاق ایشان هیچ مراجعه‌کننده دیگری هم نبود و جلسه‌ای هم نداشتند ولی سر وقت به من اجازه ورود به اتاق داده نشد ساعت ده و هفده دقیقه بود که به رئیس دفترش گفتم: آقا من بیست دقیقه وقت دارم که دارد تموم می‌شود، گفتند: بله، زنگ در را زدند، از آن طرف جواب نیامد، ده و بیست و هفت دقیقه به من گفتند بفرمایید داخل، یعنی از بیست دقیقه وقت سه دقیقه ماند.
آقای اکبری بنظر من ای کاش مدیران ما در بخش خصوصی باشند و بفهمند مردم چه عذابی می‌کشند. وقتی وارد اتاق معاون سیاسی استانداری اردبیل شدم، آقای احمدی پشت میزش نشسته و روبه‌رویش هم صفحه مانیتور و دستش روی صفحه‌کلید بود، دیگر نمی‌دانم داشت اخبار را مرور می‌کرد یا بازی می‌کرد، گفتم سلام آقای احمدی، باور می‌کنید حتی سرش را برنگرداند که صورت من را نگاه کند و بگوید سلام! بالاخره ما یک فرهنگ مهمان‌نوازی هم داریم، کسی وارد اتاق می‌شود لااقل تکانی به خودمان می‌دهیم، ایشان نه تکانی به خودشان داد نه بلند شد نه نگاهم کرد جواب سلامم را هم نداد، همین‌جوری!
گفت: کارتان چیست؟
نشستم روبه‌رویش و گفتم: آقای احمدی من فلانی هستم، ما اخیراً در مزایده شرکت کردیم و سهام مجتمع گوشت اردبیل را…
حرفم را قطع کرد و گفت: ما مزایده را قبول نداریم، نه مزایده را نه شما را و ما همچنان بانک ملی را سهام‌دار آنجا می‌دانیم.
این صحبت معاون سیاسی استانداری اردبیل در پاسخ من بود که رفته بودم از او بپرسم که آقا چرا چنین دستوری داده‌اید؟ خیلی صریح به من گفت که ما بانک ملی را مالک آنجا می‌دانیم و شما را مالک نمی‌دانیم، بیخود مزایده گذاشته‌اند و سهام را به شما فروختند، بروید ما نمی‌گذاریم شما آنجا کار کنید.
حالا ما دنبال رونق کسب و کار در جمهوری اسلامی ایران بودیم. برگشتم و فهمیدم که اوضاع خیلی خراب است، یعنی آقایان ما را از تبعه اسرائیل هم نامحرم‌تر می‌دانند، و ما اصلاح‌طلب‌ها را اصلاً نمی‌پذیرند. به آقای موسوی گفتم اوضاع خیلی خراب است. آن زمان آقای کریم فتحی را که یکی از مسؤولین واحد اطلاعات لشکر در زمان جنگ بود و به‌عنوان مدیرعامل مجتمع معرفی کرده بودیم، روابطش با آقای عاملی امام جمعه اردبیل خوب بود، ایشان به همراه یکی دو نفر دیگر از دوستانشان پیش آقای عاملی امام جمعه محترم اردبیل رفتند و ماجرا را توضیح دادند، من و آقای میرطاهر موسوی هم جداگانه خدمت ایشان رفتیم و توضیح دادیم که ما قصد داشتیم اشتغال ایجاد کنیم و آن را توسعه بدهیم، پول آوردیم، از اینجا پول که نبردیم، از اینجا هنوز ریالی دشت نکردیم، ایشان از برخورد استاندار اردبیل و معاون سیاسی‌اش خیلی ناراحت شد و شنیده بودم که به دفعات به استاندار گلایه کرده بودند که آقا این چه برخوردی است، بالاخره اینها هم انسان هستند و مسلمانند، اینجا آمده‌اند که سرمایه‌گذاری و ایجاد اشتغال کنند. امام جمعه محترم اردبیل خیلی آقای نیکزاد را سرزنش کردند و به او بسیار فشار آوردند، تا اینکه با فشار مداوم آقای عاملی امام جمعه اردبیل و تلاش آقای حاج کریم فتحی،( خدا خیرشان بدهد) حوالی پنج آذر ۱۳۸۵ یعنی هفت ماه و خرده‌ای بعد از آن‌که ما مصوبه مجمع عمومی تولید کرده بودیم بالاخره اداره ثبت شرکت‌ها قبول‌کرد که صورت‌جلسه ما را ثبت کند.
بعدها شنیدم ظاهراً آقای نیکزاد در جلسه معاونین خودش در استانداری گفته بود که آقا ولشان کنید دیگر بس شان است آنقدر اذیتشان کردیم، اینجا که مالی نیست، بانک ملی هم در آن گیر کرده بود، اینها هم می‌آیند و پولشان را آنجا خرج می‌کنند، ورشکست می‌شوند، پول‌هایشان را هم نمی‌توانند بردارند، اگر عرضه داشتند اینجا را اداره کنند که ناز شصتشان، ولی عرضه ندارند و قوی‌تر از اینها هم از آنجا نمی‌تواند پول دربیاورد، ولشان کنید. به اداره ثبت شرکت‌ها هم بگویید که صورت‌جلسه را ثبت کنند.
می‌خواهم بگویم که ما در چنین فضایی نه تنها رانت نبود بلکه پدرمان را در آوردند و پوستمان را کندند تا اینکه مجتمع صنعتی گوشت اردبیل فعال شود. هفت ماه از زمان ما آنجا سوخت.
اجازه دهید برای ثبت در تاریخ بگویم، ای کاش به همان جا ختم می‌شد. سال ۸۵ ما که این‌طوری هدررفت، در سال ۸۶ کم کم وارد بازار شدیم و ماجراهای فراوانی پیش آمد که به یکی از آنها اشاره می‌کنم. تا یادم نرفته یادآور شوم که با این اوضاع یکی از سهامداران (آقای سیروس رحمانی) سهامش را واگذارکرد و از شرکت رفت.
ماجرا از اینجا شروع شد مغازه‌ای در چهارراه لشکر تهران اجاره کردیم که گوشت بیاوریم و آنجا بفروشیم، تلاش‌کردیم چند تا غرفه از میادین میوه و تره‌بار شهرداری تهران را اجاره کنیم تا در امر توزیع گوشت سهمی داشته باشیم.
یک روز آقایی به مغازه ما مراجعه‌کرد و گفت که من مأمور خرید وزارت اطلاعات هستم و آمدم از شما برای وزارت اطلاعات گوشت بخرم، وارد مذاکره شدند و بعد از حدود یک ماه یا کمتر رفت و آمد سفارش بیست‌تن گوشت گوسفندی چهارتکه منجمد دادند، قیمت دادیم و توافق حاصل شد، خلاصه روز موعود فرا رسید و ما بیست تن گوشت گوسفندی چهارتکه منجمد را به سفارش کسی که خودش را معاون خرید وزارت اطلاعات معرفی می‌کرد تولید کردیم واز مجتمع گوشت اردبیل بارزدیم، از شرکت حمل و نقل سوسنگرد تریلی فریزردار اجاره کرده بودیم.
به آقای ایوب فتحی ( مدیر بازرگانی شرکت )گفتم: آقا ایوب نکند کلاهبرداری باشد، خودت همراه این ماشین برو، مطمئن که شدی متعلق به وزارت اطلاعات است تخلیه کن و الا گوشت‌ها را برگردان. آن موقع قیمت این بیست تن گوشت صد و چهار یا صد وشش میلیون تومان بود، الان دو سه میلیارد تومان می‌شود. آن زمان چهارتکه را ما چهار هزار و سیصد، چهارصد تومان می‌فروختیم، گوشت گوسفندی الان شقه‌ای بالای صد هزار تومان فروش می‌رود (زمان مصاحبه) یعنی بیست و خرده‌ای برابر شده است. آن زمان صد و خرده‌ای میلیون تومان بود که الان دو سه میلیارد تومان می‌شود.
خلاصه این تریلی آمد و آقای ایوب فتحی هم همراه تریلی رفتند، بعد از چند ساعت آقای ایوب فتحی به من زنگ زد و گفت آقای پورحسینی ما وارد مرکز پشتیبانی فرماندهی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در خیابان پیروزی شدیم، گفتم پس الحمدلله که کلاهبرداری نبود.
*پولی هم رد و بدل نشده بود؟
هنوز خیر. بالاخره باید جنس را تحویل می‌دادیم تا پول بدهند، بعد گفتم وزارت اطلاعات که تابلو نمی‌زند اینجا وزارت اطلاعات است، در جای نظامی معمولا خالی می‌کنند، قبول است این آقا حتماً مامور خرید وزارت اطلاعات بوده است، رسید را بگیر تا آقایان چک آن را به ما بدهند. یک آقا که درجه‌اش سرهنگ دو یا سرهنگ (و یا بالاتر) بود، رسید گوشت را امضاکرد و مهرزد که این بیست‌تن گوشت شما رسید و به ما گفتند این رسید تا اموال بشود و چک آن صادر شود، دو سه روز طول می‌کشد، دو سه روز دیگر مراجعه کنید، چکتان را به شما می‌دهیم.
بعد از چند روز به آن آقا زنگ زدیم که آقا چک ما آماده نشد؟ گفت: «بله دارد آماده می‌شود، عجله نکنید.» دو، سه هفته طول کشید بعد تلفنش را خاموش‌کرد و دیگر پاسخگوی ما نبود.
آقای ایوب فتحی رفت همانجا که گوشت را خالی کرده بود، گفت: آقا ما اینجا دو، سه هفته پیش گوشت خالی کردیم، آمده ام که چک را بگیرم.
گفتند: کدام گوشت؟
گفت: این هم رسیدش.
با کمال ناباوری به ایشان گفتند: این امضا و مهر متعلق به مرکز پشتیبانی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی نیست.
می‌خواهم بگویم دولتی‌های ما چه بلایی سر بخش خصوصی می‌آورند، آن از استانداریش و این هم از یک دستگاه دیگرش. شکایت کردیم، بازپرس راننده حمل و نقل سوسنگرد که گوشت را برده بود خواست و او را بازجویی کرد. من متن بازجویی را خواندم، راننده گفته بود: وقتی‌که نماینده شرکت اردبیل رفت، بعد از یکی، دو ساعت یک آقای مسلح آمد و کنار دست من نشست، یک نفر مسلح هم پشت سر حرکت می‌کرد، ما را از آنجا خارج کردند و به جاجرود بردند، آنجا سوله‌ای به نام سوله شهید فلانی بود که بار را آنجا خالی کردند. گفتند اگر به کسی حرفی بزنی شما را می‌کشیم، شتر دیدی ندیدی.
کسی که من را در این پرونده کمک می‌کرد گفت: آقای پورحسینی من پیشنهادم این است که بیخیال شوید، خیلی که تعقیب کنید آخرش با یک گلوله تو را می‌کشند، رهایش کن، دیگر گوشت‌ها را بردند و خوردند. می‌خواهم بگویم اینجوری مسلحانه از ما دزدی و کلاهبرداری کردند و با بخش خصوصی در این کشور چنین کارهایی می‌کنند. این داستان دزدی را من به‌عنوان یک نمونه عرض کردم.
*پیگیری هم نکردید؟
دیگر چکار می‌توانستیم انجام دهیم. بعد از توضیحات راننده متوجه شدیم وقتی بحث اسلحه و گلوله پیش می‌آید اگر حرف بزنیم کشته خواهیم شد، دیگر نه بازپرس جرأت کرد در پرونده جلوتر برود، نه من جرأت داشتم ادامه‌دهم. این داستان تمام شد و دو سه تا کلاهبرداری دیگر هم از ما کردند که حالا آنها بماند.
نیروی انتظامی هم مرکزی به نام مرکز مبارزه با فساد اقتصادی دارد. یک بار هم ما را آنجا خواستند، من و آقای مهندس میر طاهر آنجا رفتیم، به ما گفتند آقا از شما گزارش شده است پولی که آوردید اینجا چند برابرش را خارج‌کردید، گفتم این حرفا چیست که می‌زنید، ما الان دو، سه سال است که اینجا آمدیم یک تک ریالی از اینجا هنوز برنداشته‌ایم! چه می‌گویید که چند برابرش را بردید؟ مسؤول امور مالی ما آقای فلانی است، حسابرس ما هم همان حسابرس بانک ملی است، حساب‌های ما همه روشن و شفاف است، بگوید حساب‌های ما را بیاورند ببینید اصلاً سودی داشتیم که بخواهیم ببریم یا نبریم، ما فقط اینجا پول خرج می‌کنیم.
یک اتاق کوچک بود که در آن از ما بازجویی می‌کردند، دست آخر من گفتم آقا اگر قرآن دارید بیاورید که من به قرآن قسم بخورم که ما فقط اینجا پول خرج کردیم و در مدتی‌که اینجا آمدیم بشدت اذیت هم شدیم، آن آقا دیگر دلش به حال من سوخت و گفت آقای پورحسینی تو که نماینده مجلس بودی و از اقتصاد هم اطلاعاتی داری، آخر تو چرا آمدی؟ نمی‌دانستی اینجا ورشکسته است! عقل در کله‌ات نبود! می‌رفتی جای دیگری سرمایه‌گذاری می‌کردی.
در هر حال داستان‌های بسیاری داشتیم من دیگر از گفتن آنها صرف‌نظر می‌کنم که وقت شما هم زیاد گرفته نشود. یک داستان بسیار بد دیگر هم تعریف کنم که عرایضم را تکمیل کنم درمورد ظلمی که در این کشور به بخش خصوصی سالم می‌شود. بعد می‌گویند چرا بخش خصوصی خارج از کشور سرمایه‌گذاری می‌کند؟ بابا مسیر را باز کنید که بخش خصوصی قانونی کارش را انجام دهد والا هیچ‌کس دوست ندارد خارج از کشور برود.
یک روز آقای دولت، مدیرعامل شرکت پشتیبانی امور دام کشور ما را صدا زد و گفت: ما برای عید قربان می‌خواهیم از گرجستان گوسفند بیاوریم شما هم که گوشت اردبیل هستید این کار را انجام بدهید. ما هم بدوبدو رفتیم گرجستان و مقدار زیادی پول خرج کردیم، پول زیادی هم آنجا برای قرنطینه دادیم.
مقررات بسیار سفت سختی دارند، باید گوسفند را بخرید و در جایی قرنطینه کنید، دامپزشک هم باید آنجا باشد، و حدود بیست روز گوسفندها باید در قرنطینه بمانند و در فواصل زمانی خاصی دکتر دامپزشک که به هزینه واردکننده در محل قرنطینه مستقر شده است گوسفندها را معاینه کند که اگر در آن بیست روز بیماری مثل تب برفکی یا سایر امراض مشاهده نشد و بعد از قرنطینه اگر همه سالم بودند اجازه بارگیری بدهند. خلاصه ما هم آنجا رفتیم و گوسفند خریدیم و قرنطینه کردیم، دامپزشک بردیم و کلی پول آنجا خرج کردیم. نزدیک عید قربان درست دقیقه نود که این گوسفندها را سوار تریلی کردیم؛
گفتند: آقا بار را خالی کنید.
گفتیم: برای چه خالی کنیم؟
گفتند: مجوزتان باطل شد.
گفتیم: آقا چرا مجوزمان باطل شد؟
گفتند: یک نفر دیگر هم از گرجستان مثل شما گوسفندها را بار زده و آورده است، یک نمونه تب برفکی در بینشان دیده شده است.
دقیق نمی‌دانم دیده شده بود یا خیر، ولی به این دلیل کل مجوزهای واردات از گرجستان لغو شد. حالا ما چه خاکی به سر بریزیم! چند صدتا گوسفند خریدیم و مقدار زیادی پول خرج کردیم. پیش آقای دولت رفتیم که این چه کمکی بود به ما کردید! ما را که نقره‌داغ کردید، کلی ضرر روی دستمان گذاشتید.
گفت: جبران می‌کنیم.
گفتم: چه جوری جبران می‌کنید؟
گفت: بروید از سیستان‌بلوچستان گوساله پاکستانی وارد کنید. اجازه ندارید که تا تهران زنده حمل کنید، آنجا باید کشتار شود، آنجا کشتار کنید و گوشتش را ما از شما می‌خریم.
آقای اکبری چشمتان روز بد نبیند. راهی سیستان‌بلوچستان شدیم، اول به چابهار لب مرز رفتیم، ، از آنجا بالا آمدیم و به خاش و بعد به سراوان رفتیم. کجاها که نرفتیم و چه روزگارانی که سپری نشد و چه خاطراتی که از اون روزها دارم. و چه سختی‌هایی کشیدم. در سراوان یک خانه اجاره کردیم، یخچال خریدیم و امکانات بیتوته آنجا فراهم کردیم، با آن وضع کشتارگاهش با مصیبت آنجا کشتار گوساله کردیم و در جایی دیگر بسته‌بندی کردیم. گویا که این آقایان نمایندگان پشتیبانی امور دام با کسانی که این کارها را می‌کنند، حساب‌کتاب‌های خاصی دارند که زمان تأیید اگر کسی آن حساب‌کتاب‌ها را بلد نباشد تأیید نمی‌کنند. مثلاً می‌گویند شما گاو پیر داخل گله بار زدید، قبول نداریم و مردود است. همین نمایندگان محترم پشتیبانی امور دام در آنجا پدری از ما در آوردند و با کلی ضرر، دست از پا درازتر برگشتیم. گفتیم که نمی‌توانیم از این گوساله‌ها بهتر پیدا کنیم، جلو چشمتان بسته‌بندی کردیم دیگر بهتر از این نمی‌شد، با ضرر آنها را به شما داشتیم می‌فروختیم ولی قبول نکردید، همه گوشت‌ها روی دستمان باد کرد و یک عالمه آنجا ضرر کردیم.
در این فاصله آقای دکتر احمد صادق بناب که در زمان آقای خاتمی سفیر ایران در اوکراین بود و با آقای مهندس میرطاهر موسوی هم رفاقت داشت. گفت این کار را رها کنید، اوکراین منبع پروتئین است و آنجا دریایی از امکانات است، من چند سال آنجا سفیر بودم و می‌دانم امکانات فوق‌العاده‌ای دارد، بروید از آنجا گوشت وارد کنید.
ابتدا به دامپزشکی مراجعه کردیم و پس از ثبت درخواست ما و به اتفاق نماینده آن سازمان راهی اوکراین شدیم. چند تا از کشتارگاه ها را دیدیم، و نماینده سازمان دامپزشکی گزارش اولیه را همان جا تهیه‌کرد و ارسال‌کرد. اگر بخواهم خاطرات اوکراین را تعریف کنم که چه اتفاقاتی برای ما آنجا افتاد، اندازۀ یک کتاب می‌شود. خلاصه چندین ماه، مقدار زیادی هزینه کردیم دست آخر و بعد از ماه‌ها بررسی و مطالعه و استعلام و مرور گزارش‎های معتبراز سایت جهانی‌شان مجوز واردات هزار تن مرغ را صادرکردند. در اوکراین یک کشتارگاه مرغ در ۱۹۰ یا ۱۸۰ کیلومتری کی یف در شهری به نام میرونووسکی وجود داشت، بسیار پیشرفته بود و من چنین چیزی در تمام عمرم ندیده بودم، بسیار زیبا، بهداشتی و صنعتی بود برای کشتار مرغ دوتا خط داشتند سه میلیارد یورو دارایی‌ آن شرکتی بود که این کشتارگاه را داشت، از آن جوجه یک روزه‌اش گرفته تا مرغداری‌ و مزارع کشت‌دان و کارخانه‌های تولید خوراک مرغ همه زنجیره تولید را داشتند شرکت بسیاربزرگی بود، کشتارگاهشان هم واقعاً معرکه بود.

به هر زحمتی که بود بالاخره برای هزار تن مرغ مجوز واردات گوشت مجوز واردات گرفتیم، یک دامپزشک و یک ناظر شرعی از جهاد کشاورزی آنجا بردیم که ناظر شرعی نظارت شرعیش را کند که این حلال است، دامپزشکی هم بگوید که سالم و بهداشتی است، همه مقررات را اجرا کردیم. آن زمان هم ایران تحریم بود و حواله‌کردن پول دردسر داشت، برای آن کشتارگاه چه جوری پول حواله کردیم که بماند. از همه مهمتر رفع اشکال شرعی کشتار بود مرغ‌ها پشت به قبله کشتار می‌شدند برای کشتار رو به قبله دو ماه عذاب کشیدم، التماس کردیم و بیست هزار دلار هم هزینه ایجاد تغییر در آن نقطه از خط را دادیم و بالاخره سرتان را درد نیاورم ما چهارصد تن در یک روز کاری که برای آنها هیچ اهمیتی نداشت تولید کردیم، گفتیم حالا این را ببریم بعد بقیه‌اش را تولید می‌کنیم.
کشتارگاهی که من در میرونووسکی دیدم با جرأت می‌گویم که هیچ کشتارگاهی در ایران از نظر بالا بودن تکنولوژی، بهداشت و وسعت به گرد پای آنجا هم نمی‌رسد. خلاصه مرغ کشتار شد به سردخانه رفت، همه مقررات صادراتش طی شد و آقایان اجازه صادرات را در اوکراین به ما دادند، چهل تن از این چهارصد تن را به‌عنوان نمونه سوار دوتا کامیون کردیم و به بندر اودسه آوردیم و سوار کشتی کردیم، در ترابزون ترکیه پیاده شدند و از آنجا به مرز بازرگان آمدند و وارد کشور شدند، به سردخانه رفتند. واقعا مرغ اوکراین چه کیفیتی داشت و به مراتب از مرغ‌هایی که ما می‌خوریم سالم‌تر، مقوی‌تر و بهتر بود. خوشحال و خرامان رفتیم دامپزشکی که آقا آن هزار تن مرغ الحمدالله با میلیاردها تومان پولی که خرج کردیم آوردیم، الان اینجاست و اجازه بدهید که از سردخانه ترخیص شود و آن را بفروشیم.
گفتند: این مرغ‌ها قابل استفاده نیست.
گفتیم: چرا؟
گفتند: اوکراین یک نیروگاه به نام چرنوبیل داشته و بیست و خرده‌ای سال قبل آنجا منفجر شده است و مواد رادیو اکتیوش آنجا همچنان فعال است، احتماًلا این مرغ‌ها مواد رادیواکتیو دارند.
گفتم: آقا این چرنوبیل دیروز که منفجر نشده، بیست و خرده‌ای سال قبل منفجر شده است، بعد هم من دامپزشک خود شما را با خودم به دامپزشکی آنجا بردم، تمام اطلاعاتش را دارید و سایت جهانی را آنجا رصدکرده‌اید، هر روز دارند نمونه‌برداری می‌کنند، اگر یک نمونه پیدا کنند کل کارخانه را تعطیل می‌کنند، به خاطر من و شما که نیست، خودشان هم آدم هستند.
گفتند: نه نمی‌شود.
گفتم: برای هر تریلی، آزمایشگاه اوکراین نمونه‌برداری کرده و مجوز صادرکرده است که اینها عاری از فلزات سنگین هستند.
گفتند: آنها را رهاکن که ارزش ندارند.
گفتم: آقا شما آزمایش کنید.
گفتند: بله باید آزمایش کنیم.
گفتم: سازمان انرژی اتمی لابراتوار دارد بدهید آنجا که آزمایش کنند.
به آزمایشگاه سازمان انرژی اتمی ایران بردند آنها بعد از نمونه‌برداری و آزمایش و پس از چند روز گواهی دادند که این گوشت‌ها عاری از هرگونه فلزات سنگین است.
گفتند: نه اینها نمی‌فهمند و دستگاهاشان خراب است و خیلی خوب اندازه‌گیری نمی‌کنند.
گفتیم: حالا چکار کنیم که شما مطمئن شوید نمونه‌هایی که آوردیم عاری از هرگونه فلزات سنگین است؟
گفتند: که آزمایشگاهی در اروپای غربی ، (اروپای شرقی و اوکراین را قبول نداریم)، باید این نمونه‌ها را آزمایش کند.
گفتیم: کجا؟
گفتند: آلمان یا فرانسه.
گفتیم: هر کدام را شما بگوید.
گفتند: آلمان.
گفتیم: بسیارعالی پس به آنها ایمیل بزنید و بگوید ما از دامپزشکی ایران برای شما نمونه می‌فرستیم، آزمایش کنید و نتیجه‌اش را به ما بدهید. هزینه‌اش را هم ما بخش خصوصی بدبخت می‌دهیم.
یک نفر از خودشان به سردخانه رفت و از این چهل تن مطابق استانداردهای خوشان نمونه برداری کرد، نمونه‌ها را داخل یک یخچال پر از یخ گذاشتند و پلمب کردند و برای ارسال به مقصد آزمایشگاه آلمان تحویل ایران ایر دادند. خلاصه چند روز بعد در آلمان مرغ‌ها را آزمایش کرند و تأییدکردند که عاری از هرگونه فلزات سنگین هستند.
سازمان دامپزشکی همین اول یوسف‌آباد می‌رفتم، آنقدر اذیتم می‌کردند که در ماشین تنها می‌نشستم گریه می‌کردم و داد می‌کشیدم، شیشه‌ها را هم بالا می‌بردم که کسی صدایم را نشنود. می‌گفتم خدایا چقدر می‌خواهند ما را اذیت کنند، ما که آویزان دولت نیستیم، در بخش خصوصی کار می‌کنیم و می‌خواهیم هم از دسترنج خودمان بخوریم، چرا همۀ راه‌ها را به روی ما می‌بندند؟ خدایا مگر نمی‌بینی! کمکمان کن. داد می‌زدم و گریه می‌کردم. یک روز رفتم پیش رئیس سازمان دامپزشکی الان اسمش را فراموش کرده‌ام، حالا اگر اسمش را به یادم آوردم عرض می‌کنم. قبل از آنکه نمونه‌ها را به آلمان ببریم؛
گفتم: آقای رئیس محترم دامپزشکی چرا ما را اذیت می‌کنید؟
گفت: آقا این گواهی که از آزمایشگاه اوکراین آورده‌اید قابل قبول نیست.
گفتم: کجای آن قابل قبول نیست آن را برای من توضیح بدهید.
گفت: استاندارد آنها با ما یکی نیست، بگذارید توضیح دهم اینها که نمونه‌برداری می‌کنند، پنج مورد اسم فلزات سنگین رانوشته‌اند بعد جلوی هر ردیف در یک ستون نوشته‌اند حداکثر قابل قبول و کنارش نرم خودشان را مطابق استاندارد اوکراین نوشته‌اند، مثلاً پنج دهم میلی گرم در کیلوگرم. گفت ببین نوشته پنج دهم میلی‌گرم بر کیلوگرم، این استاندارد اروپای شرقی است و ما این را قبول نداریم، استاندارد ما دو دهم میلی‌گرم بر کیلوگرم است و استانداردها آنها را قبول نداریم.
گفتم: آقای دکتر فرمایشتان را می‌فهمم، این استانداردشان با شما یکی نیست، استاندارد شما چییست؟ دو دهم گرم میلی‌گرم بر کیلوگرم است؟
گفت: بله.
گفتم: بفرمایید این یک ستون نتیجه لابراتوار و نتیجه آزمایش نوشته است صفرررر، چهار دهم یا سه دهم ننوشته است که شما بگویید استاندارد آنها چون زیر پنج دهم است قابل قبول است با استاندارد ما دو دهم یا بالاتر از این است قابل قبول نیست، نوشته است صفرررر، بابا صفر هم از دو دهم هم از پنج‌ دهم کمتر است. یعنی من به این شکل با رئیس سازمان دامپزشکی برای دفاع از اقدامات قانونی خودمان صحبت می‌کردم.
تمام این قصه را تعریف کردم به خاطر اینکه یک جمله بگویم که در کشورمان چه می‌گذشت و چه می‌گذرد؟ روزی در همین گیرودار یکی از این دکترها خیلی دلش به حال من سوخت، من را کناری کشید و گفت آقای پورحسینی تو که آدم فهمیده‌ای هستی، کسانی ما را خواسته‌اند و گفته‌اند به مجتمع صنعتی گوشت اردبیل مجوز ندهید، همراهی هم نکنید و کارشان را قفل بزنید، به اینها اجازه کار ندهید. اگر به مجتمع صنعتی گوشت اردبیل مجال بدهید و آنها کار کنند و پول درآورند، ثروتمند می‌شوند و برای ما رئیس‌جمهور تعیین می‌کنند. می‌خواهم این جمله را تابلو کنید و روی مزار من بچسبانید.
وضع دستگاه‌های دولتی ما در برخورد با بخش خصوصی این است و اینکه بعضی‌ها فکر می‌کنند که در مجتمع گوشت اردبیل ما خوردیم و بردیم و چاپیدیم خوبست این مطالب را بخوانند و تا زنده هستیم از ما حلالیت بطلبند.
خاطراتم را عرض کردم که بدانید در این هشت سال که من آنجا بودم چه خونی به دل ما کردند و هر کثافتی که بلد بودند سر ما آوردند برای اینکه ما را زمین بزنند، دست‌آخر هم به ما تهمت زدند که آن زمان که در سازمان خصوصی‌سازی بودی آن را از دولت برداشتی. واقعا آدم به کجا نگاه کند که دلش باز شود و احساس کند که مثلاً عدالت و قانونی وجود دارد و کسی هست که فکر کند حسینی هم آدم است، دزدی که نکرده است، می‌خواهد در این کشور کار کند. بعد حرف از جهش تولید می‌زنند، کدام جهش تولید؟ مگر بخش خصوصی را شما قبول دارید؟ خودتان لابد قبول دارید که این حرف‌ها را می‌زنید ولی زیرمجموعه‌های شما قبول ندارند و بخش خصوصی را رقیب خودشان می‌دانند و همه می‌خواهند سر بخش خصوصی را به سنگ بکوبند و لهش کنند. بعدش می‌گویند چرا فلان بخش خصوصی به خارج از کشور رفت؟ بابا راه را باز کنید که از طریق عادی وارد شود، کسی هم دوست ندارد از کشور برود، ولی وقتی راه را به رویش می‌بندید، چه راه چاره‌ای می‌ماند؟ در هر حال این اجمالی بود از خاطرات من از مجتمع گوشت اردبیل درطول آن هشت سالی که آنجا بودیم.
عرض کردم اگر من بخواهم ریزبه‌ریز خاطراتم را بگویم، خیلی طولانی می‌شود. ، اگر در میان آقایان کسی تردید داشت آن پرونده شکایت ما را مطالعه کند، اظهارات حمل و نقل سوسنگرد و راننده‌اش را بخواند، بحث آقای نیکزاد و آقای احمدی و اداره ثبت شرکت‌ها هم که همه چیزش معین است. یعنی در این هشت سال فقط ما را زدند و له‌مان کردند، گناهمان هم فقط این بود که ما اصلاح‌طلب بودیم و با آقایان همفکر سیاسی نبودیم، جز این هیچ گناه دیگری نداشتیم و ظاهراً این گناه هم آنقدر نابخشودنی است که تا همین امروز هم آن آزارها همچنان ادامه دارد، ولو آقای روحانی رئیس‌جمهور است ولی باز هم آن زدن‌ها همچنان تا به امروز ادامه دارد. این خاطرات من از سال ۸۴ تا سال ۹۲ بود که سعی کردم از هر فرازی یک نمونه برایتان عرض کنم و درد و دل در این زمینه فراوان است.

* اگرچه خیلی تلخ بود ولی بالاخره باید اینها در تاریخ ثبت شود.

 




جستار گشایی ۲۹

جستارگشایی

 

هر ایرانی اگر پای صحبت پدر بزرگ و مادربزرگ و پدران و مادران آنان بنشیند و بخواهد از عهد عتیق زندگی ایشان خاطره‌ای در عهد جدید بشنود؛ بی‌گمان با موضوعی سیاسی علی‌العموم و مسأله‌ای جنگی، علی‌الخصوص، روبرو خواهدشد. به دیگر سخن، آن‌چه از خاطرات سیاسی گذشتگان ما در اذهان فردی و جمعی، باقی ‌مانده‌است، اغلب مشحون از رویدادهایی مربوط به تجاوز و تعدّی بیگانگان دور و نزدیک می‌باشد؛ یعنی «جنگ».
مردمان ایران، تاریخ را همواره با چنگیز و چنگیزیان دیده و شنیده و روایت کرده‌اند. کمتر دوره‌ای از ادوار تاریخی این سرزمین را می‌توان یافت که عاری از جنگ و خونریزی و تجاوز و دفاع بوده‌باشد. اگر زمانه‌ای کوتاه، این قلمرو از گزند حوادث خونین، در امان مانده، عملاً یا مشغول تجدید قوا برای ورود در جنگ آینده بوده یا سرگرم تدارک ویرانی و جبران خرابی‌های جنگ گذشته. در مقاطعی بسیار اندک نیز موازنه قوا در منطقه به شکلی بوده‌است که دشمنان کهنه و نو، عجالتاً خیال تهاجم به ایران بزرگ را در سر نمی‌پروراندند.
ایران، به عنوان یکی از قدیمی‌ترین تمدن‌های جهان، تاریخ پرتلاطمی از تجاوزات خارجی، اشغال‌ها و تهدیدها را تجربه کرده است. این سرزمین که در گذشته با نام «پرشیا» شناخته می‌شد، به دلیل موقعیت جغرافیایی استراتژیک خود در تقاطع آسیا، اروپا و آفریقا، همواره هدف قدرت‌های خارجی بوده‌ است. از حمله اسکندر مقدونی در دوران باستان تا جنگ‌های مدرن مانند جنگ ایران و عراق و اخیراً جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل در سال ۱۴۰۴ شمسی (۲۰۲۵ میلادی)، ایران بارها با تهدیدهای خارجی روبرو شده که نه تنها مرزهایش را به چالش کشیده، بلکه فرهنگ، اقتصاد و جامعه‌اش را تحت تأثیر قرار داده‌است.

دوران پیش از اسلام؛ امپراتوری‌های ایرانی و تهدیدهای همسایگان
تاریخ ایران پیش از اسلام با امپراتوری‌های قدرتمندی مانند هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان گره خورده‌است. این دوره‌ها شاهد تجاوزات متعددی از سوی قدرت‌های خارجی بودند که اغلب به دلیل توسعه‌طلبی یا رقابت‌های اقتصادی رخ دادند.
• حمله اسکندر مقدونی (۳۳۰ پیش از میلاد): یکی از مشهورترین تجاوزات به ایران، حمله اسکندر به امپراتوری هخامنشی بود. اسکندر، پادشاه مقدونیه، با ارتش یونانی-مقدونی خود پاسارگاد (پایتخت هخامنشیان) را اشغال کرد و داریوش سوم، آخرین پادشاه هخامنشی، را شکست داد. این حمله منجر به نابودی بخش‌های زیادی از تمدن هخامنشی شد و ایران را برای مدتی تحت سلطه یونانیان(سلوکیان) درآورد. با این حال، اشکانیان بعداً استقلال را بازگرداندند. این رویداد نه تنها یک اشغال نظامی بود، بلکه تهدیدی فرهنگی به حساب می‌آمد، زیرا اسکندر تلاش کرد فرهنگ باستانی یونان را بر ایران تحمیل کند که تا حدودی نیز در این امر موفق بود؛ به گونه‌ای که مؤرخان، از آن دوره با عنوان عصر «هلنی» یاد می‌کنند.
• جنگ‌های اشکانیان با رومیان (از قرن اول پیش از میلاد تا قرن سوم میلادی): اشکانیان، که پس از سلوکیان قدرت گرفتند، بارها با امپراتوری روم درگیر شدند. رومیان چندین بار به مرزهای غربی ایران حمله کردند؛ از جمله حمله کراسوس در ۵۳ پیش از میلاد که با شکست رومیان پایان یافت. این تهدیدها اغلب به دلیل کنترل مسیرهای تجاری مانند جاده ابریشم بود.
• جنگ‌های ساسانیان با رومیان و هون‌ها (قرن سوم تا هفتم میلادی): ساسانیان، آخرین امپراتوری ایران پیش از اسلام، با رومیان (بعداً بیزانس) در جنگ‌های طولانی درگیر بودند. برای مثال، جنگ‌های خسرو دوم با بیزانس منجر به اشغال موقت بخش‌هایی از ایران شد. همچنین، هون‌های سفید (هپتالیان) از شرق حمله کردند و تهدیدی جدّی برای مرزهای شرقی ایجاد کردند. این دوره با ضعف داخلی ساسانیان پایان یافت و زمینه را برای حمله اعراب فراهم کرد.

حمله اعراب و ورود اسلام (قرن هفتم میلادی)
• حمله اعراب مسلمان (۶۳۳-۶۵۱ میلادی): این، یکی از بزرگ‌ترین تغییرات تاریخی ایران بود. ارتش اعراب به رهبری خلفای راشدین، شاهنشاهی ساسانی را شکست داد و تیسفون (پایتخت) را در ۶۵۱ میلادی اشغال کرد. یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی، کشته شد. این حمله نه تنها نظامی بود، بلکه منجر به اسلام‌سازی ایران شد. گزارش‌های تاریخی از کشتارها، تجاوزها و غارت‌ها حکایت دارند، هرچند برخی منابع آن را فتح مسالمت‌آمیز توصیف می‌کنند. پس از این، ایران تحت خلافت امویان و عباسیان قرار گرفت، اما طاهریان اوّلین حکومت ایرانی پس از اشغال بودند.
این دوره تهدیدهای خارجی را از اعراب به همراه آورد، اما ایران فرهنگ خود را حفظ و حتی به گسترش اسلام کمک کرد.

دوران میانه اسلامی: حمله مغولان و تیموریان
• حمله مغولان (۱۲۱۹-۱۲۵۸ میلادی): چنگیز خان و مغولان یکی از ویرانگرترین تجاوزات را انجام دادند. آن‌ها سمرقند (پایتخت خوارزمشاهیان) را اشغال کردند و سلطان محمد خوارزمشاه را شکست دادند. این حمله منجر به کشتار میلیون‌ها نفر و نابودی شهرهایی مانند نیشابور و مرو شد. مغولان ایران را به بخشی از امپراتوری خود تبدیل کردند؛ اما آق‌قویونلوها بعدها استقلال را به این واحد سیاسی و تمدّنی، بازگرداندند.
• حمله تیمور لنگ (قرن چهاردهم میلادی): تیمور، که خود را وارث چنگیز می‌دانست، بخش‌هایی از ایران را اشغال کرد، اما این اشغال، کامل نبود و بیشتر به عنوان حمله ویرانگر شناخته می‌شود. این تهدیدها توان اقتصادی و نیروی انسانی و جمعیّتی ایران را به‌شدت تضعیف نمود.

دوران صفوی تا قاجار: تهدیدهای عثمانی، روس و انگلیس
• جنگ‌های صفویان با عثمانیان (قرن شانزدهم تا هجدهم): عثمانیان بارها به مرزهای غربی ایران حمله کردند، از جمله اشغال موقّت تبریز. این تهدیدها اغلب مذهبی (شیعه در برابر سنی) بودند.
• دوران قاجار (قرن نوزدهم): روسیّه دو جنگ بزرگ (۱۸۰۴-۱۸۱۳ و ۱۸۲۶-۱۸۲۸) را بر ایران تحمیل کرد و بخش‌هایی مانند قفقاز را جدا کرد. انگلیس نیز در جنگ هرات (۱۸۵۶-۱۸۵۷) دخالت کرد و هرات را از ایران جدا کرد. همچنین، پرتغالی‌ها در قرن شانزدهم جزایر خلیج فارس را تهدید کردند. این دوره با قراردادهای نابرابر مانند ترکمانچای همراه بود.

دوران پهلوی: اشغال در جنگ جهانی دوم
• اشغال توسط متفقین (۱۹۴۱ میلادی): در جنگ جهانی دوم، انگلیس، شوروی و آمریکا ایران را اشغال کردند تا مسیر کمک به شوروی را باز نگه دارند. تهران اشغال شد و رضا شاه تبعید گردید. این اشغال منجر به قحطی و ناامنی شد. حتی به مدت یک‌سال(از ۱۳۲۴ تا ۱۳۲۵) فرقه دموکرات با حمایت روس‌ها، در آذربایجان حکومتی خودمختار تشکیل دادند؛ اما در نهایت پهلوی دوم قدرت را به دولت مرکزی بازگرداند و یکپارچگی سرزمینی ایران را حفظ کرد.

دوران جمهوری اسلامی: جنگ ایران و عراق و تهدیدهای مدرن
• جنگ ایران و عراق(۱۹۸۰-۱۹۸۸): صدام حسین با حمایت غرب و با تسلیحات شرقی به ایران حمله کرد و بخش‌هایی از خوزستان را اشغال کرد. این جنگ ۸ ساله منجر به صدها هزار تلفات شد و تهدیدی مستقیم از سوی عراق بود.
• تهدیدهای آمریکا و اسرائیل: از انقلاب ۱۳۵۷، و به طور مشخص بعد از اشغال سفارت ایالات متحده در تهران، آمریکا با تحریم‌ها و عملیات‌های متعدد ایران را تهدید کرد. اسرائیل نیز با حملات سایبری و ترور دانشمندان هسته‌ای آشکارا به تهدید عملی ایران پرداخت.
• جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل (۱۴۰۴ شمسی / ۲۰۲۵ میلادی): این جنگ اخیر، که از ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ با حمله نظامی غافلگیرکننده اسرائیل و سپس امریکا به فرماندهان ارشد سپاه، دست‌اندرکاران صنعت اتمی و تأسیسات هسته‌ای (نطنز، فردو، اصفهان) و پایگاه‌های نظامی ایران آغاز شد، یکی از شدیدترین تهدیدهای مدرن است. اسرائیل عملیات «شیر برخاسته» را اجرا کرد و ایران با عملیات «وعده صادق ۳» پاسخ داد و بیش از ۹۵۰ موشک و پهپاد به سمت تل‌آویو و حیفا شلیک کرد. آمریکا نیز با بمب‌افکن‌های B-2 دخالت کرد. جنگ با تلفات سنگین (۹۳۵ نفر در ایران، ۲۸ نفر در اسرائیل) و آتش‌بس در ۳ تیر پایان یافت. این درگیری به برنامه هسته‌ای ایران آسیب زد و تنش‌های منطقه‌ای را افزایش داد.
***
از منازعات تاریخی که بگذریم، در همین قریب به نیم‌قرن اخیر، ایران و نظام حاکم بر آن، دو جنگ عمده را از سر گذرانده‌است؛ جنگ هشت‌ساله با عراق و جنگ دوازده‌روزه با اسرائیل و امریکا. روشن است که رویدادهایی از این دست، علی‌رغم خسارات جبران‌ناپذیری که در پی دارند، به لحاظ عقلانی و منطقی می‌توانند و باید دستمایه بازاندیشی در نگرش‌ها و ارزش‌ها و تجدیدنظر در شیوه‌ها و روش‌های حکمرانی کردند. با مروری بسیار گذرا در وقایع سیاسی و جهت‌گیری‌های مدیریّتی حاکمیّت در بازه زمانی مابین دو جنگ، می‌توان داوری کرد که آیا این دو درگیری نظامی پرهزینه، که حیات طبیعی چندنسل از شهروندان ایران را متأثّر ساخته‌است، آیا به لحاظ شناختی، در سامانه پیچیده حکمرانی و در ذهنیّت بسیط حاکمان این دولت-ملّت دیرین تأثیری گذاشته‌است یا نه.

اوضاع و احوال سیاسی، اجتماعی و امنیتی ایران بین دو جنگ (۱۹۸۸ تا ۲۰۲۵)
ایران پس از پایان جنگ هشت‌ساله با عراق در سال۱۳۶۷ (۱۹۸۸میلادی)، دوره‌ای طولانی از بازسازی، تحولات داخلی و چالش‌های خارجی را تجربه کرد که تا آغاز جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل در خرداد ۱۴۰۴ (ژوئن ۲۰۲۵)ادامه یافت. این دوره سی‌ و هفت ساله، جامعه ایران شاهد تغییرات عمیقی در ساختار سیاسی، اجتماعی و امنیتی بود. از درگذشت آیت‌الله خمینی و انتقال قدرت تا ریاست‌جمهوری‌های مختلف، اعتراضات گسترده، تحریم‌های اقتصادی و توسعه نظامی نامتقارن، ایران با ترکیبی از ثبات داخلی و تنش‌های خارجی روبرو بود.

وضعیّت سیاسی؛ از بازسازی تا بحران‌های انتخاباتی
ایران، پس از جنگ هشت‌ساله با عراق، وارد مرحله بازسازی شد. درگذشت بنیانگذار جمهوری‌اسلامی‌ایران در خردادماه ۱۳۶۸(ژوئن ۱۹۸۹)، نقطه عطفی بود که منجر به انتخاب آیت‌الله علی خامنه‌ای به عنوان رهبر نظام شد. نفس این جابجایی، خود نشان از تغییر و تحولی جدّی در شیوه حکمرانی داشت؛ هرچند آرمان‌های رهبر پیشین انقلاب گفتمان اعلامی نظام بود؛ سیاست‌های اِعمالی، لزوماً در انطباق کامل با آن گفتارها نبود.
در این دوره، اکبر هاشمی‌رفسنجانی(۱۳۶۸-۱۳۷۶)، که به مسند ریاست‌جمهوری رسیده‌بود، بر بازسازی اقتصادی تمرکز کرد و سیاست‌های عمل‌گرایانه‌ای مانند جذب سرمایه خارجی را پیگیری نمود. هرچند وی از سال‌ها قبل، حتی در دوره حیات آیت‌الله خمینی، در پی عادی‌سازی روابط با امریکا و تنش‌زدایی با غرب و همکاری راهبردی با همسایگان، به‌ویژه با عربستان سعودی بود، اشتغال به سازندگی و اصلاحات و جرّاحی‌های اقتصادی، مجال چندانی برای او باقی نگذاشت. بر همه اینها بیافزایید تفاوت نگرش‌های وی با رهبر وقت انقلاب در زمینه‌های سیاسی و فرهنگی و اقتصادی، همچنین فشارهای سنگین از سوی جناح چپ سیاسی و کارشکنی‌های نیروهای تندروی صاحب قدرت و مکنت، دولت هاشمی را خصوصاً در دور دوم، زمین‌گیر و ناکام در توسعه روابط بین‌الملل کرد و نتوانست پارادایم تخاصم با دنیای غرب را تغییر دهد؛ طُرفه این‌که ماجرای موسوم به «میکونوس» در اواسط دوره ریاست‌جمهوری وی، بحرانی عظیم در سیاست خارجی جمهوری‌اسلامی آفرید و به تیرگی شدید روابط ایران و اروپا و فراخواندن سفرای آنان منتهی شد؛ بحرانی که تا پیش از انتهای دوره ریاست وی حل نگردید.
با پیروزی غیرمنتظره سیّدمحمّد خاتمی (۱۳۷۶-۱۳۸۴) در انتخابات ریاست‌جمهوری، ورق برگشت و دوران اصلاحات آغاز شد. او با شعار توسعه جامعه مدنی و فضای باز سیاسی، اجتماعی در داخل و گفتگوی تمدّن‌ها، در خارج در صدد بهبود روابط با غرب بر آمد و کم و بیش توفیقاتی نیز داشت. همچنین تلاش کرد آزادی‌های مدنی را افزایش دهد، اما با مقاومت بخش‌هایی از حاکمیّت و نیروهای سیاسی موسوم به اصول‌گرایان روبرو شد. قوّۀ قضائیه نیز با مباشرت قاضی سعید مرتضوی، تمامی رشته‌های توسعه سیاسی و آزادی رسانه‌ها را در دولت اصلاحات، با بستن فلّه‌ای مطبوعات ، پنبه کرد. در اواخر دوره خاتمی بود که مسألۀ فعالیت‌های اعلام نشده هسته‌ای ایران، تبدیل به پرونده‌ای بین‌المللی شد، که تا آخر زمانه ریاست‌جمهوری او توسط حسن روحانی، دبیر وقت شورای عالی امنیّت ملی، مدیریّت شد.
سپسس نوبت به محمود احمدی‌نژاد (۱۳۸۴-۱۳۹۲) رسید. او که در اثر اشتباه فاجعه‌بار اصلاح‌طلبان و غفلت ویرانگر اصولگرایان در انتخابات، به قدرت رسید، با سیاست‌های پوپولیستی و انکار هولوکاست، تنش با اسرائیل و آمریکا را افزایش و برنامه هسته‌ای را گسترش داد. این ماجراجویی پرهزینه، پرونده هسته‌ای ایران را که به دبیر وقت شورای امنیّت ملی، سعید جلیلی، سپرده‌شده‌بود، وارد هزارتویی بی‌پایان کرد که سر از شورای امنیّت و فصل هفتم منشور ملل متحد در آورد و به تحریم‌های شدید سازمان ملل منجر شد؛ چاهی ژرف و تاریک که به گواهی تاریخ معاصر جهان، بیرون آمدن از آن، جز با جنگ و ویرانی امکان‌پذیر نبوده‌است.
گریز و گزیر از این مخمصۀ خودساخته و دشمن‌خواسته، منوط به تدبیری توأم با امید بود. ظهور حسن روحانی(۱۴۰۰ -۱۳۹۲) در کسوت کاندیدای ریاست ‌جمهوری، آن هم تنها چهارسال پس از انتخابات پرمناقشه و بحث‌انگیز ۱۳۸۸ و اعتراضات خیابانی میلیونی به نتیجه آن و قهر اکثریّت خاموش با صندوق رأی در انتخابات مجلس نهم در سال ۱۳۹۰ به نحوی شگفت‌انگیز، چشم‌اندازی روشن پیش روی مردم و نخبگان و نیروهای سیاسی گذاشت که خواهان ترک مخاصمه با غرب و ایالات متحده امریکا بودند؛ یا دستکم انتظار مدیریّت این منازعه دیرپا را از مسؤولان و رهبران نظام داشتند. روحانی و تیم مذاکره‌کننده او با گروه ۱+۵، به رهبری محمدجواد ظریف، با توافق هسته‌ای موسوم به «برجام» در ۲۰۱۵، تحریم‌ها را کاهش داد، اما خروج آمریکا از برجام در ۲۰۱۸ توسط ترامپ، اقتصاد ایران را، آن هم در دوره همه‌گیری کرونا، تحت فشار قرار داد و بهانه به دست مخالفان داخلی و خارجی برجام داد تا با حسن روحانی تسویه حساب نمایند.
دولت دوازدهم هرطور بود دوران سیاه ترامپ را سپری کرد تا با روی کار آمدن دموکرات‌ها و ریاست‌جمهوری جو بایدن، بتواند برجام را احیا کند و چنین نیز کرد و تا مرز امضای توافق‌نامه جدید پیش رفت؛ اما پیروزی ابراهیم رئیسی در یک انتخابات بی‌رونق که در غیاب اصلاح طلبان و آراء خاموش برگزار شد، این فرصت را نیز از کشور برای خروج از پارادایم غرب‌ستیزی و نزاع با امریکا،گرفت و باز هم دور دست نیروهایی در داخل و خارج افتاد که هرکدام به نحوی از پایداری تنش میان ایران و ایالات متحده امریکا سود می‌بردند. غیر از کاسبان تحریم در داخل، اپوزیسیون برانداز در خارج و جناح راستگرای افراطی اسرائیل به سرکردگی نتانیاهو، همچنین حاکمان روسیّه، مهم‌ترین دشمنان احیای برجام بودند و در این راه از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کردند.
ابراهیم رئیسی (۱۴۰۰-۱۴۰۳) هرچند سیاست‌های سخت‌گیرانه‌تری، چه در داخل و جه در خارج، اتخاذ کرد، به نظر می‌رسد دستگاه دیپلماسی وی نیز بعد از فرصت‌سوزی‌های فراوان، به دنبال احیای همان برجامی بود که در دوره گذار از دولت روحانی مانع از امضای آن شده‌بود؛ به امید توافق بهتر. غافل از آن‌که دنیا در طول چندماهی که از توافق اولیّه با دولت بایدن گذشته‌بود تغیراتی ژرف به خود دیده‌ و حتی در داخل نیز جنبش «زن، زندگی، آزادی» شرایط جدیدی را ایجاد کرده‌بود. به هرروی، پروژه خالص‌سازی نظام و اداره کشور بی‌اعتنا به تحریم‌های کمرشکن و به قول خودشان معطل و منوط نکردن مقدارت مردم ایران به رفع تحریم‌ها که سه سال تمام دنبال شد، بالاخره با سقوط یا اسقاط هلیکوپتر رئیسی در۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ و جان‌باختن وی و همراهان، ازجمله وزیر امور خارجه‌اش، حسین امیرعبداللهیان، به ایستگاه پایانی رسید و به انتخابات زودهنگام و گزینش رئیس‌جمهور جدید منجر شد.
تأیید صلاحیّت مسعود پزشکیان، برای نامزدی در این انتخابات، که کمی پیش از آن برای انتخابات مجلس ردّ صلاحیّت شده و ظاهراً با دخالت رهبری به عرصه رقابت بازگشته‌بود، این امید یا توهّم را در جامعه ایجادکرد که گویا «کشتیبان را سیاستی دگر آمده» و نظریّه‌پردزان یکدست‌سازی حاکمیّت سرشان به سنگ خورده، می‌خواهند با احترام به اراده و رأی و نظر همه شهروندان و اکثر سلایق و علایق، فاجعه دو انتخابات پیشین را که حدّنصاب کمترین میزان مشارکت در تاریخ جمهوری‌اسلامی‌ایران را رقم زد، به نوعی جبران کنند و مردم را به پای صندوق‌های رأی بکشانند؛ هرچند دُمِ خروس عدم تأیید صلاحیّت چهره‌های معقول و معتدلی همچون علی لاریجانی، قسم حضرت عبّاس حاکمیّت را همچنان در نزد اکثریّت شهروندان صاحب‌رأی، غیرقابل باور می‌نمود.
شعارهای پزشکیان، برای حضور در رقابت‌های انتخاباتی، بسیار دلربا و اغواگر بود؛ اما تکرار ملال‌آور این تبصره که من برای گرم کردن تنور انتخابات و بالابردن میزان مشارکت آمده‌ام و در صورت انتخاب نیز برنامه‌ای ندارم جز اجرای سند چشم‌انداز و تحقق ایده‌های رهبری، برای اصلاح‌طلبان و تحوّل‌خواهان چندان دلگرم‌کننده نبود. او در مناظره‌ها و میتینگ‌های انتخاباتی، از مذاکره با امریکا و غرب برای حلّ مسأله هسته‌ای و رفع تحریم و ارتباط با همه کشورهای دنیا و برداشتن فیلترینگ و … سخن گفت و ایده‌های بسیار جسورانه‌ای برای حکمرانی خوب مطرح کرد و قول داد که در صورت عدم توفیق در تحقق این برنامه‌ها، استعفا دهد.
با همه این وعده‌های زیبا و تحوّل‌جویانه و با همه تبلیغاتی که کمپین او، از جمله ظریف و آذری جهرمی و… انجام دادند و مردم را از پیروزی جلیلی و به دنبال آن وقوع جنگ ترساندند، بازهم بیش از شصت‌درصد مردم حاضر نشدند در انتخابات شرکت کنند و پزشکیان در دور دوم انتخابات با فاصله‌ای نه چندان زیاد از رقیبش موفق شد راهی پاستور شود. درست است که او با ایستادگی قاطع در برابر اجرای مصوبه مردم‌ستیزانه و ضدّ امنیتی موسوم به «حجاب و عفاف» از سوی مجلس اقلیّت، نشان داد که فرق می‌کند چه کسی رئیس‌جمهور شود، اما ناتوانی او از حلّ معضلات اصلی کشور، از رفع فیلترینگ و مبارزه با کاسبان تحریم و مافیای قدرت و ثروت گرفته تا مذاکره و حلّ مناقشه با امریکا و مدیریت مخاصمه با اسرائیل و تنش‌زدایی با همسایگان و …. بار دیگر نشان داد که رئیس‌جمهور از چه میزان اختیار در اداره کشور و سیاست‌گذاری‌های کلان برخوردار است.
دوره ریاست‌جمهوری پزشکیان که با ترور اسماعیل هنیه در فردای مراسم تحلیفش شروع شده‌بود، چندماه بعد با استقرار دونالد ترامپ در کاخ سفید(ژانویه ۲۰۲۵)، گل بود به سبزه نیز آراسته‌شد! صاحب‌نظران سیاسی بر این باور بودند که اتفاقاً انتخاب دوباره ترامپ برای معامله با او و حلّ مناقشه هسته‌ای و رفع دیگر موارد اختلافی با ایالات متحده، یک فرصت استثنائی، می‌تواندباشد؛ اما دریغا که تعدّد مراکز تصمیم‌گیری، بی‌عملی دستگاه دیپلماسی، سایه سنگین دولت در سایه بر روی مقدّرات کشور، تحرّکات مجلس اقلیّت، فشار پیدا و پنهان کاسبان تحریم و بسیار عوامل دیگر، زورشان بر نیروی رئیس‌جمهور و حامیانش چربید و نه تنها تقریبا هیچیک از وعده‌های پزشکیان عملی نشد، بلکه در میانه مذاکرات غیرمستقیم ملالت‌بار و کسالت آور و بی‌نتیجه ایران و امریکا، رژیم صهیونیستی اسرائیل مبادرت به حمله نظامی به ایران کرد و در همان دقایق اولیّه، فرماندهان ارشد سپاه و کارگزاران اصلی صنعت هسته‌ای ایران را از میان برداشت و چند روز بعد نیز با پیوست امریکا به این درگیری، تأسیسات عمده هسته‌ای ایران هدف بمب‌های سنگرشکن امریکایی واقع شد و به قرار معلوم، کاملاً نابود گردید؛ همان تأسیساتی که چندوچون و میزان فعالیتش، بیش از دودهه محل مناقشه ایران و امریکا بود و اینک زیر خروارها خاک مدفون شده.
این درگیری که بیش از دوازده روز طول نکشید و اینک نیز در وضعیت مبهم نه جنگ و نه صلح قرار دارد، علی‌رغم خسارات قابل توجهی که به دوطرف وارد کرد، جنبه‌های مثبتی را نوید می‌داد که نسیمی از آن در فضای عمومی کشور وزیدن گرفت؛ از جمله تحکیم انسجام ملی، بازگشت مسؤولان ارشد به مقولۀ هویت ایرانی، تلطیف نسبی فضای بی‌اعتمادی میان دولت و ملّت و ترمیم هرچند اندک شکاف‌های اجتماعی و… اما افسوس که همین باد خنک در گرمای بی‌آب و برق کشور نیز دولت مستعجل بود و به تعبیر تحلیل‌گران، حاکمیّت خیلی زود به تنظیمات پیشین خود بازگشت و رؤیای عبرت‌آموزی حکمرانان و تصمیم‌سازان، همچون گذشته تعبیری خوش نیافت.
***
قصد و غرض ما از این جستار و تشکیل این پرونده، نه وقایع نگاری ایران بین دوجنگ، بلکه بررسی رفتار حاکمیّت از ابتدای جنگ ایران و عراق تا انتهای درگیری ایران و اسرائیل می‌باشد. به تعبیری صریح‌تر می‌خواهیم این پرسش را طرح کرده و حتی‌المقدور بدان پاسخ گوییم که، متناسب با هزینه‌های هنگفتی که از جیب نسل‌های حال و آینده مردم ایران در فاصله این دو جنگ پرداخته‌ایم، آیا به درک و دریافت‌ها و بصیرت‌های مفید و مثبتی در شیوه اداره امور کشور، چه در عرصه سیاست داخلی و چه در حیطه روابط خارجی رسیده‌ایم یا نه. این پرسش بنیادین در پرونده پیش رو، به اقتراح صاحب‌نظران گذاشته‌شده‌است اما در مقام جستارگشایی و ورود به بحث لازم است نکاتی کلیدی را به شرح زیر فهرست‌وار یادآور شویم.
اول؛ در هنگامه حمله ارتش متجاوز عراق به کشور تازه انقلاب کرده ایران، با همه احترامی که برای پرسنل رشید و دلاور ارتش و سپاه و بسیج قائل هستیم، نه ارتش از هم پاشیده کشور و نه سپاه تازه‌تأسیس و آموزش ندیده، توان مقابله سریع و متناسب با قوای نظامی عراق را نداشتند و در طول هشت‌سال بعد نیز جز در موارد انگشت‌شمار پیروزی قاطع و سرنوشت‌سازی به دست نیاوردند و شاید همین امر هم باعث اطاله جنگ شد.
دوم؛ دستگاه ناشی و بی‌تجربه دیپلماسی جمهوری‌اسلامی‌ایران، فراست و کیاست و کفایت سیاسی لازم و تحرّک کافی برای کشاندن زمین و زمینه درگیری از میدان جنگ به عرصه سیاسی را نداشتند و به همین دلیل، نه از دستاوردهای مقطعی نظامی توانستند برای پیشبرد مقاصد دیپلماتیک و اهداف بین‌المللی استفاده کنند و نه از فضای سیاست‌ورزی جهانی برای حلّ منازعه خونبار نظامی میان دو کشور بهره گرفتند.
سوم؛ در عرصه داخلی نیز دولتمردان و سیاست‌گذاران جمهوری‌اسلامی‌ایران، در احیای روحیّۀ ملّی برای پشتیبانی همه‌جانبه آحاد کشور از جبهه‌های جنگ توفیق چندانی نداشتند؛ اگر اصولا چنین دغدغه‌ای در دل داشتند که ظاهراً نداشتند. آنچه جبهه‌های جنگ را در سمت ایران، تقویت می‌کرد، تا حدّ زیادی باورهای ایدئولوژیک و مذهبی بود که آن‌هم کارکرد محدودی می‌توانست داشته‌باشد که دیدیم با تضعیف لجستیکی و تجهیزاتی و نظامی ایران در اواخر جنگ، آن شور مذهبی و ایمانی نیز دیگر به کار نیامد و سرانجام نظامی که شعار جنگ تا رفع فتنه از عالم را می‌داد، دیرهنگام قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت.
***
کژکارکردی سیاست‌های کلان جمهوری‌اسلامی‌ایران، در سه زمینه مذکور و زمینه‌های بیشمار دیگر، در جریان جنگ هشت‌ساله، امروزه دیگر بر همگان واضح و مبرهن است؛ اما پرسش اصلی این است که آشکارشدن بطلان این انگاره‌ها و این رفتارها، آیا توانست در ادامه راه، تغییری در سیاست‌های سیاست‌گذاران ایران ایجاد کند؟ برای پاسخ به این سؤال کافیست به الگوریتم شیوه حکمرانی حاکمان در ایران بین دو جنگ نظر بیافکنیم. الگوریتمی که با تغییر دولت‌ها تحول چندانی به خود ندید. نظم حاکم بر گفتار و کردار دستگاه مدیریت کشور در بازه زمانی دو جنگ را می‌توان در کلیدواژه‌های زیر خلاصه کرد:
۱- انزاوی بین‌المللی و تنهایی استراتژیک و تک‌افتادگی ژئوپولیتیک ایران، که برای نمونه هم در جلسات شورای امنیّت آن دوره و هم این دوره بسیار مشهود بود و در فاصله این دو دوره تمهیدی برای رفع آن اندیشیده نشده‌است.
۲- تأخیر در تصمیم‌گیری‌های راهبردی، که نمونه‌اش پذیرش قطعنامه در بدترین حالت سیاسی و ضعیف‌ترین موقعیّت نظامی بود؛ در حالی‌که چندماه پیش از آن می‌توانستیم در اوج اقتدار این تصمیم را بگیریم. همین وضعیّت را در ساله‌های اخیر نیز بارها شاهد بودیم؛ آنگاه که جمهوری‌اسلامی‌ایران در مقتدرترین جایگاه منطقه‌ای خود قرار داشت مذاکره و مصالحه را نپذیرفتیم و اینک که کارت‌های بازی خود را از دست داده‌ایم بر طبل مذاکره می‌کوبیم.
۳- در فاصله دو جنگ، علی‌رغم علم به اثرات مخرّب و با وجود کسب تجربه‌های مکرر در سیکل‌های معیوب آمدن و رفتن دولت‌ها با گرایش‌های متفاوت، بازهم بر سیاست‌های شکست خورده تقابل با خواست اکثریت، اصرار ورزیدیم. به جای ایران دوستی، امّت‌گرایی را ترویج کردیم، به جای توسعه سیاسی و مشارکت دادن تمامی گروه‌های جامعه متکثّر ایران، حامی‌پروری کردیم، به جای زمینه‌سازی برای حکمرانی حزبی و تقویت جامعه مدنی، یک نوع حاکمیّت الیگارشی‌گونه را پایه‌گذاری کردیم؛ به جای درک و فهم دغدغه‌های مردم، در برابر آنها و سبک زندگیشان ایستادیم و با تبلیغ یک زیست‌جهان خاص، به زیست‌جهان اکثریّت مردم بی‌اعتنایی کردیم؛ مسائل کلان کشور را فدای مسأله نماهای بی‌اهمیت کردیم؛ با انگیزه‌های آخرالزمانی، به دشمنی با تمام جهان برخاستیم بی‌آنکه بضاعت خود را در این زمینه بسنجیم؛ همه مقدرات و مقدورات کشور را فدای امریکاستیزی و محو اسرائیل از صفحه روزگار کردیم؛ به‌جای شنیدن صدای مردم و توجه به مطالبات آنان، به سرکوب تمامی صداها، جز یک صدای واحد پرداختیم؛ رسانه ملّی را به بنگاه تفرقه‌افکنی و اقدامات ضدّملی تبدیل کردیم و…….
این فهرست، الی غیرالنهایه قابل گسترش است و می‌توان همچنان بر آن افزود؛ اما هدف در این پرونده و این جستار، تأکید بر درد عظیم‌تر و تأسف‌بارتری است که همه مشکلات سابق و لاحق به آن برمی‌گردد؛ و آن این‌که همه این موارد، در بیش از چهار دهه بین دو جنگ ادامه داشته و دارد و هرگاه اندک زمانی و در مقاطعی بسیار انگشت‌شمار، نیرویی در قالب دولت، مجلس یا جنبش اجتماعی در صدد تغییر این پارادایم‌ شکست‌خورده برآمده، توسط عوامل نهان و آشکار با سرکوب شدید مواجه شده‌است؛ نمونه‌اش دولت اصلاحات و دولت تدبیر و امید و مجلس ششم و جنبش سبز و جنبش مهسا و اینک دولت پزشکیان.
پرونده حاضر به دنبال پاسخ به این پرسش است که آیا در بین این دو جنگ، تغییری اساسی در قوای شناختی سیاست‌گذاران و مجریان این نظام ایجاد شده‌است؛ آیا از این‌همه تجربه تلخ و پرهزینه عبرت گرفته شده‌است و اگر نه چرا؟




وداع با پدرخوانده برنامه هسته‌ای ایران

وداع با پدرخوانده برنامه هسته‌ای ایران

یادی از روانشاد ‌اکبر اعتماد

دکتر حمید سرفراز

اشاره

شاید اگر بحران بیست و چندساله در پرونده هسته‌ای ایران و پیامدهای ویرانگر آن نبود، اگر جملۀ «انرژی هسته‌ای حق مسلّم ماست»، شعار القاء شده از مراجع رسمی جمهوری‌اسلامی‌ایران در دوره ریاست احمدی نژاد نشده‌بود و بهره‌مندی از دانش شکافت اتم و ملحقات آن به امری حیثیّتی برای نظام تبدیل نگشته‌بود، نام «اکبر اعتماد» هم به گوش بسیاری از ایرانیان نسلِ پیش و پس از انقلاب ۵۷، نمی‌خورد؛ چه برسد به این‌که، مقام‌های عالی‌رتبه نظام سیاسی ایران امروز، به مناسبت درگذشت او که از کارگزاران رژیم سیاسی ایران دیروز بود، پیام تسلیت صادرکنند و در زمان حیاتش از او دعوت کند و در ایران پذیرایش باشند. این پدیده عجیب شاید ثمره یک حیات حرفه‌ای شرافتمندانه و اتخاذ مواضع سیاسی مستقل از سوی وی بوده‌باشد؛ شاید هم دلایل پیچیده‌ای در کار ‌باشد؛ پیچیده و شگفت‌انگیزتر از این که یک دانشجوی توده‌ای دوآتشه سابق در ساختار بوروکراسی نظام شاهنشاهی رشد کرده و خیلی سریع به مقام معاونت نخست‌وزیری برسد و جزو نزدیکان پادشاه به شمار آید.
از دیگر وجوه جالب توجه شادروان دکتر اعتماد، که در تاریخ شفاهی بسیار ارزشمند و شایسته تأمل است، خاصیت شالوده‌شکنانه خاطرات اوست به نحوی که کلیشه‌های رایج درباره شیوه حکمرانی و کلان‌سیاست‌های پهلوی دوم را به چالش می‌کشد؛ به‌ویژه این انگاره مشهور و پمپاژ شده در نیم قرن اخیر را که رژیم سابق، گوش به فرمان امریکا و غرب بوده‌است. دکتر اعتماد در دودهه واپسین عمر خود، طی چند مصاحبه‌ با پرده‌برداری از نیّات درونی محمدرضاشاه و بیان تقابل‌های پنهان و گاه آشکار وی با قدرت‌های بزرگ غربی، این روایت را تقویت می‌کند که دستکم سیاست‌های درازمدت هسته‌ای شاه، تفاوت چندانی با رویکردهای جمهوری اسلامی نداشته‌است؛ مگر در شیوه و روش.
به هر روی عمر ۹۴ ساله زنده‌یاد دکتر اکبر اعتماد واجد درس‌های فراوانی است که سیاستگذاران و مدیران و دیپلمات‌های هسته‌ای ایران باید زانوی تلمّذ در برابر وی بر زمین زنند.

***

دکتر اکبر اعتماد در ۱۹ دی‌ماه سال ۱۳۰۹ در یک خانواده‌ سنّتی در شهر همدان دیده به جهان گشود و پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و سه سال اول دورۀ متوسطه در مدرسه پهلوی همدان، در جوانی عازم تهران شد و تحصیلات دورۀ دوم متوسطه را در دبیرستان البرز تهران گذراند و در همین دبیرستان به عضویت انجمن جوانان حزب توده درآمد هرچند که بعدها به دلایلی از این حزب کناره گرفت.

***

اعتماد در ۱۳۲۹ برای ادامۀ تحصیل عازم سوئیس شد و در پلی‌تکنیک دانشگاه لوزان به تحصیل پرداخت و در ۱۳۳۵ گواهینامه‌ی مهندسی برق را کسب کرد و بلافاصله در کارخانه‌ی معروف براون باوری در شهر بادن استخدام و در بخش تحقیقات این کارخانه شروع به کار کرد. پس از مدتی برای گذراندن دورۀ آموزشی به انستیتو علوم و فنون هسته‌ای سَکلِی نزدیک پاریس رفت و در ۱۳۳۷ مدرک مهندسی هسته‌ای را دریافت کرد. سپس به سوئیس برگشت و مجدد در کارخانه‌ی براون باوری مشغول کار شد. در ۱۳۳۸ برای پژوهش در راکتورهای هسته‌ای به استخدام انستیتوی فدرال سوئیس درآمد و به تحقیق درزمینه‌ی فیزیک نوترون و فیزیک راکتور هسته‌ای پرداخت. بخشی از نتایج این تحقیقات موضوع رساله‌ دکترای اعتماد بود که در ۱۳۴۲ منجر به اخذ درجه‌ دکتری در فیزیک هسته‌ای از لوزان گردید. در این زمان او به ریاست گروه حفاظت راکتور اتمی در انستیتوی فدرال سوئیس منصوب شد. در این سال‌ها اکبر اعتماد به‌عنوان یکی از متخصصان جهانی حفاظت راکتورهای هسته‌ای مورد مشورت آژانس بین‌المللی انرژی اتمی قرار گرفت و در همایش‌های مربوط به این رشته شرکت کرد. او به‌عنوان نماینده‌ سوئیس در کنفرانس‌های بین‌المللی ازجمله سومین کنفرانس جهانی علوم و فنون هسته‌ای سازمان ملل متحد شرکت کرد و نتایج تحقیقات خود را ارائه داد و به عضویت انجمن هسته‌ای آمریکا و انجمن هسته‌ای اروپا درآمد. انجمن هسته‌ای آمریکا یک گروه تخصصی برای استاندارد کردن اشعه‌ اتمی تشکیل داد و به دعوت این انجمن اعتماد عضویت این گروه را پذیرفت. ناگفته نماند که اعتماد از ایام کودکی به شعر و ادبیات ایران علاقه‌ فراوان داشته و در تمام مراحل زندگی خود در ایران یا خارج از ایران همیشه از این منبع سرشار برای تفکر و تزکیه‌ نفس بهره گرفته‌است. اکبر اعتماد هم روزی همانند هزاران ایرانی که دانش و فنی در جهان غرب آموخته‌اند و بی‌قرار زادگاه خود هستند به صرافت افتاد تا به موطن خویش برگردد؛ بنابراین در سال ۱۳۴۴ هنگامی‌که به اوج درخشش دانش هسته‌ای در اروپا رسیده‌بود، به قولی که به مادر خود داده بود، وفاکرد و بر آن شد تا به کشور خود ایران بازگردد. همه کوشش‌های سران کشوری و هسته‌ای فرانسه و پیشنهادهای رویایی آنها به دکتر اکبر اعتماد، در وی کارگر نیفتاد و او سرانجام به ایران بازگشت.
داستان او در تهران با تیتر یک روزنامه آغازشد و آن تیتر انگیزه‌ای شد تا بزرگ‌مرد شیفته ایران، گمنام و ناآشنا و تازه از فرنگ بازگشته، غریبانه همراه با مدارکش به دفتر محمدعلی صفی‌اصفیا رئیس برنامه بودجه آن زمان برود. فقط یک جمله تاریخی به دادش رسید و آن این بود که به دفتردار اصفیا گفت: «بروید و بگویید که یک اتم‌شناس آمده است».
این سخن کوتاه چنان توفنده و دل‌انگیز بود که سبب شد تا خود صفی‌اصفیا درِ دفترش را بازکند و به‌گرمی پذیرای دکتر اعتماد شود. از آن هنگام بود که صفی‌اصفیا این جوان کوشا و باهوش و دانشمند را با محمدرضاشاه آشناکرد و همین رویداد سبب شد تا با خود سوگند یاد کند تا به پایان زندگانی‌اش، خویشکار مردم و کشور باشد.
دکتر اکبر اعتماد با کارکشتگی و دانایی در کار راکتورهای هسته‌ای، راکتور پژوهشی دانشگاه تهران را در سال ۱۳۴۵ که با چالش‌هایی روبه‌رو بود، راه‌اندازی کرد. دکتر اعتماد با دانش سرشار خود و توان کاردانی، سازماندهی و برنامه‌ریزی، بسیار پرشتاب پله‌های پیشرفت را یکی پس از دیگری پیمود.
او خیلی زود محمدرضا شاه را شیفته منش و شایستگی‌های خود کرد و توانست که به معاونت وزارت نوبنیاد علوم و آموزش عالی برسد تا این‌که در سال ۱۳۵۲ به ریاست دانشگاه بوعلی همدان زادگاه مادری رسید و در همین سال بود که محمدرضا شاه بر آن شد تا سازمان انرژی اتمی را بنا نهد و از دکتر اکبر اعتماد خواست تا این‌کار بزرگ را برعهده گیرد. این دانشمند سخت‌کوش، با پذیرش این پیشنهاد شاه، به‌سرعت آن سازمان را سر و شکل داد و به موفقیت‌هایی شگرف دست‌یافت. قرارداد کارخانه آب‌شیرین‌کن بوشهر را با ژاپن در سال ۱۳۵۴ بست و آنگاه پیمان سهم ۱۰ درصدی ایران در مجتمع غنی‌سازی یورودیف را به امضا رساند. به اینها نیز بسنده نکرد و در سال ۱۳۵۵ پیمان همکاری ایران در کانسار اورانیوم آفریقای جنوبی را بست. هم او بود که همکاری فرانسه و انگلیس را برای ساخت تأسیسات هسته ‌اصفهان در سال ۱۳۵۶ نهایی کرد. پیرنگ ساخت دو راکتور هسته‌ای در دارخوین در همین سال از دیگر برگ‌های زرین کارنامه پروپیمان وی بود.
نکتۀ قابل‌تأمل در زندگی سیاسی و اجرائی اعتماد، رابطۀ حسنۀ شاه با او و انتظار شاه از برنامۀ انرژی اتمی ایران است. اعتماد تا یکی دو سال اول تأسیس سازمان انرژی اتمی دقیقاً نمی‌دانست که منویات حقیقی شاه از پیگیری شدید برای تأسیس چنین سازمان پرخرجی چیست. به‌رغم این و ترس پنهانی که وجود داشت، مانع از آن نشد که او جویای منشاء واقعی تأسیس چنین سازمانی نشود. ابتدا خود را به نخست‌وزیر نزدیک کرد تا نظر شاه را جویا شود: «رفتم پهلوی هویدا. گفتم: من یک سؤال دارم. خواهش می‌کنم سؤالم را با آره یا نه صریح جواب بدهید و جواب کش‌دار ندهید، گفت چیست؟ گفتم: آیا پشت سر دولت یا شاه یک همچنین چیزی هست و اگر صحبتش شده من باید بدانم، پاسخ داد: تو چرا باید بدانی؟ گفتم: برای آنکه نوع تکنولوژی فرق می‌کند. ساخت سیستم عوض می‌شود. بعد هویدا گفت: باور کن من هم نمی‌دانم در مغز شاه چه هست. در این زمینه تو اگر می‌خواهی خودت باید بروی پیدا کنی از شاه بپرسی. گفتم: خیلی خوب بعد باز فکر کردم دیدم اگر همین‌طوری از شاه سؤال کنم احتمالاً جواب مرا نمی‌دهند یا اگر جوابی بدهند من متقاعد نخواهم بود که این جواب واقعی است».

اعتماد برای کشف دلایل واقعی دستیابی به انرژی اتمی دست به کار شد. او که نمی‌توانست با صراحت از شاه پرس‌و‌جو کند دست به ترفند ظریفی زد تا ضمن فرایند آموزش به شاه، از حیث چگونگی ساخت انرژی هسته‌ای آرام‌آرام منویات شاه را از فحوای کلام او دریابد. «به شاه گفتم: من می‌آیم این سیستم را برایتان شرح می‌دهم که چه هست و داشتن اتم چیست. خیلی خوشحال شدند، گفتند: بسیار خوب است. این کار را بکن. من رفتم شروع کردم. یک برنامه فشرده تهیه کردم که چگونه عوامل لازم را برای شاه روشن کنم، بدون این‌که وارد جزئیاتی بشوم که از حوصله ایشان خارج باشد. خیلی به زبان عادی روی کاغذ می‌نوشتم. آنجا که به فارسی نمی‌شد، یا به انگلیسی یا به فرانسه می‌نوشتم. هفته‌ای یک‌مرتبه مرتب همه را حضورشان می‌گفتم و بعد هم آخر که خداحافظی می‌کردم این ورقه‌ها را می‌دادم دستشان. می‌گفتم: قربان خواهش می‌کنم در فرصتی شب‌ها یک نگاهی به این بکنید تا دفعه دیگر. شاه به‌قدری جدی این برنامه را ادامه دادند که درمجموع ۶ ماه بیشتر طول نکشید. آخر ۶ ماه ایشان مجموع اطلاعاتی را که باید یک نفر مثل شاه که در مقام تصمیم‌گیری نهایی بود در دست داشته باشد، به دست آورد. در این برنامه‌ها راجع به انرژی اتمی برای تولید برق و مصارف دیگر توضیح دادم و هم درباره استفاده‌های نظامی و ساختن سلاح‌های اتمی».
اعتماد ضمن آموزش عمومی چگونگی تولید انرژی اتمی به شاه، به دوراهی رسید که منطق آن حکم می‌کرد شاه از بین دو راه، یکی را برای آینده کشور انتخاب کند. ایرانی اتمی یا صرفاً دستیابی به انرژی هسته‌ای. «شاه بعد گفتند در این سیستم من جایی برای اتم نمی‌بینم، برای این‌که اگر تمام کشورهایی که در منطقه ما را محاصره کرده‌اند بگیریم، افغانستان، پاکستان، شیخ‌نشین‌های جنوب، عربستان، عراق، ترکیه این‌ها هیچ‌کدام قدرت نظامی‌شان به‌اندازه قدرت نظامی‌ای که ایران درست کرده و مرتباً آن را تقویت می‌کند نمی‌شود؛ بنابراین، قدرت نظامی بر‌تر منطقه در دست ایران است و ما برای این کشور‌ها نیازی به سلاح اتمی نداریم…؛ اما در مقابل شوروی اگر یک یا دو یا ده تا بمب اتمی بسازیم، درهرصورت بی‌فایده است، یعنی ما نمی‌توانیم در مقابل شوروی با سلاح اتمی از خود دفاع کنیم؛ بنابراین داشتن بمب اتمی جز این‌که امروز برای ما مزاحمت تولید کند و فشار روی برنامه غیرنظامی‌مان بگذارد نتیجه‌ای ندارد…. این وضعی است که امروز وجود دارد. در منطقه اگر ده سال، پانزده سال، بیست سال دیگر این تعادل به هم بخورد؛ یعنی ایران احساس کند که برتری نظامی‌اش را دارد از دست می‌دهد ـ البته شوروی به کنار ـ مسأله یک‌جور دیگر مطرح می‌شود. سؤال کردم: چطوری مطرح می‌شود؟ فرمودند: من نمی‌دانم. شرایط آن روز را نمی‌دانم، ولی اگر وضع عوض شد، روز از نو روزی از نو، باید بنشینیم صحبت کنیم چه راهی باید بریم. حالا آن روز ممکن است بمب اتمی مطرح شود، ممکن است یک‌چیز دیگر مطرح شود. من نمی‌دانم؛ بنابراین، فعلاً مطرح نیست و این‌چنین برنامه‌ای وجود ندارد».
به‌رغم این‌که شاه تا حدّی او را به عدم تمایل آنی در دستیابی به اتم مجاب کرده بود اما اکبر اعتماد به ایران سال‌های دهه ۸۰ و ۹۰ می‌نگریست. ایران در نظر او همواره مورد تهدید و هجوم کشورهای منطقه بود؛ همان پیش‌بینی که در دهه ۶۰ تحقق یافت. از سوی دیگر، به وضع ایران در منطقه و در جهان می‌اندیشیدم. او در خاطراتش گفته: «درست است که دولت از من فعلاً انرژی می‌خواست و در شرایط موجود شاه در فکر تسلیحات اتمی نبود و هیچ‌کس هم به من مأموریتی در این زمینه نداده بود، ولی زندگی ملت‌ها در یک «عکس‌برداری» خلاصه نمی‌شود. از سوی دیگر، توسعه تکنولوژی‌های مختلف اتمی به زمان زیادی نیاز داشت. هیچ بعید نبود که روزی شرایط سیاسی و نظامی در منطقه تغییرات مهمی پیدا کند و در آن روز ایران خود را ناچار ببیند که به تسلیحات اتمی دست پیدا کند. در آن صورت می‌بایست به این نیاز کشور پاسخ داده می‌شد آن‌هم در زمانی نسبتاً کوتاه».
در اواخر فروردین‌ماه سال ۱۳۵۷، اکبر اعتماد برای مذاکره در مورد صنایع اتمی ایران به دیدار محمدرضاشاه در جزیره کیش رفت. وقتی وی به توصیه رضا قطبی موضوع تظاهرات را با شاه در میان می‌گذارد، شاه می‌گوید:«آمریکایی‌ها می‌خواهند ما را بردارند ولی نمی‌دانند این به ضررشان تمام خواهد شد».
در آغاز پائیز ۱۳۵۷ اعتماد به علت وضع آشفته‌ کشور و عدم امکان پیشبرد برنامه‌های سازمان انرژی اتمی ایران از ریاست سازمان استعفا داد و با خانواده‌ خود به فرانسه رفت و در پاریس اقامت گزید. در آنجا به او پیشنهاد ‌شد مدیریت بخشی از فعالیت‌های کمیساریای انرژی اتمی فرانسه را به عهده بگیرد ولی او از استخدام در یک دستگاه دولتی خارجی استنکاف ورزید و خود یک دفتر مشاوره درزمینه‌ انرژی به نام انرژیوم تأسیس کرد و با عقد قرارداد برای مؤسسات اتمی فرانسه و آلمان بررسی‌های موردنظر آنها را انجام می‌داد.
اعتماد در خاطرات خود به دعوت صدام حسین از او برای رفتن به عراق در دهۀ ۶۰ و پیشبرد برنامۀ اتمی عراق اشاره کرده است. او که این دعوت را نپذیرفته به نمایندۀ صدام حسین در پاریس چنین پاسخ داده است: «درست است که عراق همسایۀ ایران است، ولی در حال حاضر شما با ایران در جنگ هستید و هرروز تعدادی از هم‌وطنان مرا می‌کشید. عراق در حال حاضر دشمن ایران است و رفتن من به عراق خیانت به کشورم است و من به‌هیچ‌وجه و تحت هیچ شرایطی به این خیانت تن نخواهم داد.» چنین دعوتی نیز از طرف دولت پاکستان به او شد و اعتماد که می‌دانست ساخت سلاح اتمی در رأس برنامۀ آنهاست پیشنهاد نمایندۀ پرویز مشرف رئیس‌جمهور پاکستان را رد کرد.
درنهایت در سال ۱۳۸۵ پس از ۲۷ سال به ایران بازگشت و مورد احترام دولت جمهوری اسلامی واقع شد. می‌توان گفت اعتماد یکی از شخصیت‌هایی بود که بیش از آن‌که به سمت و جایگاه سازمانی و سیاسی خود توجه داشته باشد، عاشق دانش و جهان ذهنی خود بود. او حتی کمتر به قیل‌وقال سیاست توجه داشت و بیشتر توجه و توان خود را مصروف ارتقاء و توسعه سازه‌های صنعتی می‌دانست. اکبر اعتماد در مورد عدم پذیرش مسؤولیت‌های جدید در ایران و دلیل عدم بازگشت به ایران پس از انقلاب گفته بود: «قبول نکردم که مسؤولیتی به عهده بگیرم، چون واقعا مطمئن نبودم وضعیت در ایران به چه سمت پیش می‌رود و اصلاً من می‌توانم در شرایط جدید در ایران کار بکنم و اختیارات کافی داشته باشم یا خیر».

دیدار اکبر اعتماد با علی‌اکبر صالحی
اکبر اعتماد، در سفری دیگر به ایران در ششم اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۸۹ با دکتر علی‌اکبر صالحی، معاون رئیس‌جمهور و رئیس وقت سازمان انرژی اتمی دیدار و گفت‌وگو کرد.
در این دیدار صالحی از تلاش‌های قابل توجه رییس پیشین سازمان انرژی اتمی در قبل از انقلاب و هم‌چنین حمایت‌های معنوی وی در سال‌های پس از انقلاب اسلامی از انرژی اتمی و فعالیت‌های صلح‌آمیز جمهوری اسلامی ایران قدردانی کرد و لوح تقدیری به همین مناسبت به دکتر اعتماد اهداء کرد.
بنیان‌گذار صنعت هسته‌ای ایران بر شفاف‌سازی و واقع‌گرایی در برنامه‌های هسته‌ای کشور تأکید داشته و گفته بود: «باید براساس شرایط اقتصادی و سیاسی و نیاز آینده کشور به انرژی هسته‌ای به بازنگری در این برنامه بپردازند و نتیجه را به‌روشنی نیز برای مردم بازگو کنند و بیشتر از تبلیغات به واقعیت‌ها اشاره شود».
اکبر اعتماد در مصاحبه‌های خود همواره انرژی اتمی را برای ایران لازم و ضروری، دستیابی به این انرژی را حق ایران می‌دانست، بی‌اعتمادی شدید نسبت به نیات قدرت‌های غربی و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی بیان می‌دارد و تا آنجا پیش می‌رود که عضویت ایران در این آژانس را بی‌حاصل می‌خواند. مستندی با عنوان «من اکبر اعتماد اتم می‌شکنم» به کارگردانی سید وحید حسینی و احمدرضا گنجه‌ای درمورد زندگی این شخصیت علمی در سال ۱۳۹۱ ساخته شده است. کتاب در «پرتگاه حادثه» توسط محمد حسین یزدانی‌راد درباره زندگی وی به‌صورت مصاحبه در قالب تاریخ شفاهی گردآوری و در سال ۱۳۹۶ منتشر شده‌است.
اکبر اعتماد سرانجام در تاریخ ۲۲ فروردین ۱۴۰۴، در سن ۹۴ سالگی در فرانسه درگذشت.
پیام تسلیت دکتر پزشکیان در پی درگذشت پدر فناوری هسته‌ای ایران، به‌عنوان اولین پیام تسلیت یک رئیس جمهور جمهوری اسلامی ایران برای یک مقام ارشد از دوره پهلوی (معاون نخست‌وزیر) شناخته می‌شود.
پیام تسلیت رئیس‌جمهور ایران (مسعود پزشکیان)
رئیس‌جمهور در پیامی درگذشت «استاد فرهیخته»، دکتر اکبر اعتماد، مؤسس سازمان انرژی اتمی را به جامعه علمی کشور، عموم علاقمندان و به‌ویژه خانواده گرامی وی تسلیت گفت. وی تصریح کرد: «بی‌شک خدمات ارزنده این شخصیت علمی که با احساس مسؤولیت و آینده نگری گام‌های مؤثری در توسعه فناوری هسته‌ای و استقلال علمی و صنعتی کشور برداشت و مسیر پیشرفت در این عرصه راهبردی را هموارتر کرد، برای همیشه در تاریخ کشورمان ماندگار خواهد بود».

پیام تسلیت علی اکبر صالحی (رئیس پیشین سازمان انرژی اتمی)
صالحی در پیامی از اعتماد به‌عنوان «پایه‌گذار صنعت هسته‌ای ایران» یادکرد و گفت: «استاد دکتر اعتماد با دوراندیشی و اخلاص و صداقت کم نظیر، آنچنان بنای مستحکمی در صنعت و فناوری هسته‌ای بنیان گذاشت که الآن کشور عزیزمان ایران با افتخار و اقتدار تمام این میراث گران‌بها را به پیش می‌برد».

پیام تسلیت محمدرضا عارف (معاون اول رئیس‌جمهور)
عارف در پیامی از درگذشت «چهره ماندگار در عرصه علم و فناوری»، دکتر اکبر اعتماد، ابراز تأسف کرد و گفت: «دکتر اعتماد، به حق «پدر فناوری هسته‌ای ایران» نام گرفت و با تأسیس سازمان انرژی اتمی، بنیان‌های نخستین حرکت‌های بلندپروازانه کشور در مسیر دستیابی به فناوری‌های صلح آمیز هسته‌ای را پی ریزی کرد».

پیام تسلیت محمد اسلامی(رئیس سازمان انرژی اتمی)
خانواده محترم دکتر اعتماد
سلام علیکم
بدین‌وسیله ضایعه دردناک فقدان آقای دکتر اکبر اعتماد را به شما و همه هم‌میهنان عزیز تسلیت می‌گویم. بی‌تردید این شخصیت فرهیخته علمی و ملی کشور که همواره و به‌ طور جانانه از حقوق و برنامه‌های توسعه فناوری هسته‌ای جمهوری اسلامی ایران دفاع نموده است، مورد احترام همه ایرانیان و ایران دوستان بوده و خاطره خدمات ارزشمند ایشان در تاریخ ایران اسلامی و ضمیر دوست‌داران وی ماندگار خواهد بود. از خداوند بزرگ برای آن مرحوم مغفور، غفران و رحمت واسعه الهی و برای بازماندگان شریف، صبر جمیل و اجر جذیل مسئلت دارم.

واکنش‌های عمومی
جامعه علمی ایران، از جمله دانشگاهیان و محققان، از درگذشت او ابراز تأسف کردند و خدمات او را در توسعه علم و فناوری هسته‌ا‌ی تقدیر کردند. رسانه‌های ایران نیز به‌طور گسترده از این رویداد خبر دادند و زندگی و خدمات اعتماد را مورد تحلیل و تقدیر قرار دادند.

روایت اکبر اعتماد از بازگشت به ایران پس از ۲۷ سال
من بیست‌وهفت سال ایران نبودم. اولین تماسی که با من گرفتند، درست یکی دو سال بعد از جنگ ایران و عراق بود. آمدند و گفتند: «به شما تبریک می‌گوییم؛ بعد از ده سال که همه‌جا را بررسی کردیم، سازمان انرژی اتمی تمیزترین و پرقدرت‌ترین سازمان ایران بوده.» گفتم: «خیلی ممنونم، ولی چرا به من می‌گویید؟! من که می‌دانستم… اگر مردید، بگویید این روزنامه‌های‌تان بنویسند مردم بدانند.» خلاصه گفتند: «شما بیایید ایران. بچه‌های سازمان انرژی اتمی بچه‌های خودتان هستند، بیایید اداره‌اش کنید.» چندین بار رفتند و آمدند، در عرض شاید یک سال. ولی من آن وقت اصلا آمادگی نداشتم، برای این‌که نمی‌دانستم اصلاً کار دست چه کسی است. می‌شود کارکرد، نمی‌شود کار کرد، برنامه‌شان چیست، اتم برای چه می‌خواهند؟ نیامد. شش هفت سال پیش بود، یک آقای (محمد سعیدی که آن وقت زمان ریاست آقازاده بود) گفت: «فلانی حق دارید بدانید ما داریم چکار می‌کنیم.» یک لپ‌تاپ هم آورده بود. یک مقدار زیادی کارهای‌شان را نشان‌داد، با رقم و عدد و این‌ها، و برنامه‌هایی که داشتند. من خیلی خوشحال شدم. یک‌دفعه آخرش گفت: «شما چرا یک سر نمی‌آیید ایران؟» من اصلاً تا آن‌وقت فکرش را نکرده بودم. تصور من این بود که من درست و حسابی نمی‌توانم بروم ایران، مگر مخفیانه بروم. نه گذرنامه داشتم، نه شناسنامه داشتم، نه کارت ملی، هیچ چی. همان‌جا تلفن‌کرد به سفارت ایران. نمی‌دانم با چه کسی صحبت کرد. مثل این‌که با سفیر صحبت کرد. کارم راه افتاد خلاصه.
بعد از بیست‌وهفت سال که رفتم ایران، آقازاده رئیس وقت سازمان انرژی اتمی به من تلفن کرد و خواست من را ببیند. اتومبیل فرستاد دنبالم. من به دفترش رفتم. گفت: «من سؤالی دارم. در ایران رسم است که هر رئیسی که می‌رود مرتب پشت سرش بد می‌گویند اما شما الان بیست‌وهفت سال است که رفته‌اید، در شرایطی هم رفته‌اید که فرارکرده‌اید، اما هنوز به هر جایی‎که در این سازمان می‌روم می‌بینم روحیه شما حاکم است. مثلاً به اتاق کسی می‌روم، می‌بینم عکس شما در اتاقش است. به اتاق دیگر می‌روم حرفی می‌زنم، می‌گوید اگر دکتر اعتماد الان این‌جا بود این کار را می‌کرد. شما چه کار کرده‌اید؟» گفتم: «من خدمتگزار همکارانم بودم.» زنگ زد و مستخدم یک قرآن با جلد ترمه خیلی شیک آورد گذاشت روی میزش. گفت: «روزی که اعلام شد ۲۰ فروردین روز انرژی اتمی است، نمایندگان مجلس و بزرگان شهر تهران به سازمان آمدند که تشکرکنند و این قرآن را برای تشکر از سازمان آورند. همان موقع با خودم گفتم من شایستگی دریافت این قرآن را ندارم، این را درواقع باید به شما می‌دادند، از شما تشکر می‌کردند. همان روز تصمیم گرفتم این قرآن را نگه دارم و حالا از طرف اهالی تهران این را به شما به‌عنوان قدردانی تقدیم می‌کنم و خواهش می‌کنم که شما این را بپذیرید.» من قرآن را گرفتم و رفتم. منظورم این بود که حتی مسؤولین امر فعلی فهمیده‌اند که ما آن موقع چه کارهایی کرده‌ایم و حالا آمده‌اند داغانش کرده‌اند.

وقتی برای ملاقات با آقازاده می‌رفتم، درِ آسانسور طبقه چهارم که باز شد و من وارد طبقه شدم، مستخدم پیری آنجا بود، تا من را دید به پایم افتاد و شروع‌کرد به بوسیدن و اینها، من بلندش کردم و در بغلم گرفتم و او را بوسیدم. مدام می‌گفت: «آقای دکتر، امروز برای ما روشنایی آوردی! امروز برای ما سعادت آوردی!» خب من مستخدمان سازمان را که نمی‌شناختم، او هم که من را ندیده بود و از نزدیک نمی‌شناخت و با هم حرف نزده بودیم، فقط در آن زمان شنیده بود که رئیس سازمان کسی است که برای همه ارزش قائل است، غذایش را می‌آورد در همان‌جایی می‌خورد که همه می‌خورند، یا مثلاً اگر وامی هست اول به رده‌ها و طبقات پایین می‌دهد. خب ببینید به این مستخدم شخصیت داده بودند و او خودش را با من برابر می‌دید. این کاری بود که من در سازمان انرژی اتمی کردم و بنابراین وقتی بعد از بیست‌وهفت سال که ایران نبودم با آن مستخدم روبه‌رو شدم برخورد ما آن‌قدر محبت‌آمیز بود. او را در آغوش گرفتم، نوازشش کردم گفتم شما پدر منی».
بخشی از شهرت او در سال‌های اخیر به دلیل دفاع همه جانبه این شخصیت علمی- ملی از حق هسته‌ای جمهوری اسلامی ایران و اعتراض به تبعیض ایجادشده توسط کشورهای غربی و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در مناسبت‌های مختلف بود.

نتیجه استعلام دادسرای انقلاب از سوابق اکبر اعتماد در سال ۱۳۶۰ چه بود؟
مشارالیه از نظر صحت و عمل و درستی مورد ایراد نبوده و از لحاظ کاردانی و مدیریت فردی متوسط و در عین حال دارای حسن شهرت عادی- متین- مؤدب- تا حدودی خودخواه و متکبر معرفی شده‌است.

منابع:
۱-ایران و اتم، تاریخ شفاهی، زندگی و آثار اکبر اعتماد، به کوشش حسین دهباشی، سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، ۱۳۹۷، صص ۲۳۴- ۲۳۶
۲-مجید کریمی، پژوهشگر و نویسنده کتاب «خاطرات دکتر اکبر اعتماد»کتاب سال‌های اعتماد»
۳-«علی اکبر صالحی: آغاز فعالیت ایران در حوزه هسته‌ای به ۱۳۳۸ برمی‌گردد». عبدی مدیا
۴-اکبر اعتماد درگذشت». ایسنا. ۲۰۲۵-۰۴-۱۱. دریافت‌شده در ۲۰۲۵-۰۴-۱۱.
۵-مصاحبه رضا قطبی با بنیاد مطالعات ایران- ۲۰۰۱ بتسدا – مریلند
۶-مصاحبه دکتر اکبر اعتماد با بی‌بی‌سی سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۳
۷-مصاحبه دکتر اکبر اعتماد با مازیار بهاری
۸-مصاحبه دکتر اکبر اعتماد با روزنامه اعتماد ملی، ۲۱ فروردین ۱۳۸۷
۹-مصاحبه دکتر اکبر اعتماد با ایرنا، ۲۷ شهریور ۱۳۸۹




سرمقاله ۲۹

قُلّه یا قَلعه؟!

حسن اکبری بیرق 

تماشای دو نشست بی‌ثمرِ شورای امنیّت سازمان ملل متّحد، در آستانه تابستان ۱۴۰۴، که برای بررسی حمله متجاوزانه اسرائیل و امریکا به ایران تشکیل شده‌بود، بی‌گمان از چشمان هر ایرانی وطن‌دوست، با هر باور و رویکرد هستی‌شناختی، ایدئولوژیک و سیاسی، اشک تحسّر سرازیر می‌کرد. حتی هر ناظر بی‌طرفی می‌توانست گستره و ژرفای تنهایی و بی‌پناهی ایران و ایرانی را در جهانی بدین پهناوری با دیده و گوشِ سَر ببیند و بشنود. نکته تراژیک و فاجعه‌بارترِ آن دو جلسۀ تلخ تاریخی، نحوه گفتار، کردار و زبان بدنِ نمایندۀ رژیم صهیونیستی بود که با هیچیک از موازین دیپلماتیک و ادب و اخلاق انسانی هم‌خوانی نداشت و از آن شگفت‌تر و تأسف‌بارتر، بی‌تفاوتی رئیس و اعضای شورا و دبیرکل سازمان ملل بود، در برابر آن رفتار غیرمؤدبانه و تحقیرآمیز نماینده یک دولت بی‌ریشه با نمایندۀ کهن‌ترین دولت-ملّت دنیا. البته این بی‌تفاوتی به‌واقع در امتداد همان بی‌عملی مطلق اکثر کشورهای جهان، به‌ویژه ایالات متّحده امریکا و فدراسیون روسیّه و اقمارشان می‌باشد که در بیش از نیم‌قرنِ گذشته، در برابر جنایت‌های ضدّبشری اسرائیل از خود نشان داده و هرگز با سیاست‌های توسعه‌طلبانه، نژادپرستانه و ستیزه‌جویانه این رژیم معلوم‌الحال و مجهول‌الهویّه، مقابله‌ای جدّی و مؤثّر نکرده و بلکه در اغلب موارد پشتیبان بی‌قید و شرط آن بوده‌اند.
دشوارۀ اساسی در این میان، آن است که چگونه یک رژیم تازه تأسیس که مساحت آن به‌زحمت با یکی از استان‌های ایران برابری می‌کند، جرأت و جسارت هَجمه به یک کشور بزرگ و نیرومند، همانند ایران، را پیدا می‌کند بی‌آن‌که نگران پیامدهای منطقه‌ای و جهانی آن باشد. آیا دلیل یا علّتِ چنین تهوّری را در قدرتِ آن‌سو باید جُست یا ضعف این‌سو؟ یا هیچکدام یا هردو؟ به دیگر سخن، اگر تا همین گذشتۀ نه‌چندان دور حتی خیال درگیری با ایران، کم‌یا‌بیش در حکم بازی با دُمِ شیر بود، چه شده‌است که این کشور کوچک تنها در یک شب، بهترین و اثرگذارترین نظامیان و دانشمندان جمهوری اسلامی ایران را هدف قرار می‌دهد؛ آن‌هم با آگاهی از توان واکنش سریع و کوبنده موشکی از طرف مقابل؟ پاسخ این پرسش را نه در معادلات نظامی باید جستجو کرد و نه حتی در توازن قوای سخت و نرم. برای حلّ یا دستکم ایضاح این مسأله باید اعماق تاریخ منطقه را که استعمارگران با ذهنیّتی اروپامحور، «خاورمیانه‌اش» نامیده‌اند، کندوکاو نمود و پس از فراغت از مطالعۀ این منازعۀ چندهزارساله در این سرزمین نفرین‌شده، پرونده «امریکاستیزی» را در ایران نیم‌قرن اخیر گشود و نه فقط «خطوط» این کتاب قطور، بلکه بین خطوط آن را به‌دقّت قرائت نمود.
اما چرا برای تحلیل و تعلیل دشمنیِ بی‌پایان اسرائیل و ایران لاجرم باید پای امریکا را وسط بکشیم؟ جواب این سؤال بسیار روشن است؛ اسرائیل شعبه امریکا در منطقه یا به تعبیر دقیق‌تر یکی از ایالت‌های آن کشور در خاورمیانه است و قهراً درگیری با او، درگیری با ایالات متحده امریکاست. این مدّعا نه به وجه استعاری و مجازی، بلکه به صورت یک گزارۀ کاملا حقیقی و عینی باید فهمیده‌شود. این‌که چرا جناح‌های مختلف سیاسی و دولت‌های متنوّعِ ابرقدرتی همچون امریکا، همواره در یک مقوله اتّفاق نظر داشته و از همان اوانِ پیدایش رژیم صهیونیستی اسرائیل، به صورتِ تمام قد پشت سر آن ایستاده‌اند، موضوع بحث این جستار نیست و عجالتاً باید آن را مفروض گرفت. آن‌چه پرابلماتیک اصلی این نوشتار را تشکیل می‌دهد آن است که چه فرایندی طی شد که به اینجا رسیدیم؛ به جایی‌که هیچکس نمی‌تواند تضمین دهد که همین امشب آتش زیر خاکستر جنگ میان جمهوری‌اسلامی‌ایران و اسرائیل(بخوانید، امریکا)، دوباره زبانه نکشد و شعله‌ور نشود.
گفتیم که اسرائیل‌ستیزی اگر مُرادفِ امریکاستیزی نباشد، لااقل مُتابع آن است؛ یعنی تصوّر یکی، موجب تصدیق آن دیگری است. اما در جمهوری‌اسلامی‌ایران به‌درستی دانسته نیست که بنابر منطق خطّیِ زمان، کدامیک متقدّم است و کدام متأخّر. فی‌المثل آیا دشمنی با اسرائیل، زمینه‌ساز تقابل ایران و امریکا بوده یا بالعکس؟
اگر قاعدۀ عُقلائی «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است»، و کشمکش دیرپای ایرانیان و اعراب، معتبر و مفروض باشد، دوستی ایران و اسرائیل موجّه‌تر می‌تواند بود؛ مگر این‌که عله‌العلل منازعۀ ایران و اسرائیل را اختلافات ایدئولوژیک بدانیم که در آن‌صورت نیز دچار پارادوکسی لایَنحَل می‌شویم؛ چراکه لازمۀ همین مبنای آرمان‌گرایانه و آخرالزّمانی، اعلام جنگ به همۀ دُوَل متخاصم با همه مظلومان عالم، به‌ویژه ارتش‌های شیعه‌کش بود که نمونه‌هایی عینی در پیرامونمان دارند؛ از فرارودان تا میانرودان. پس ناچار باید جای علّت و معلول را عوض کرده، اسرائیل‌ستیزی جمهوری‌اسلامی را تابعی از ماهیّت امریکاستیز آن بیانگاریم و مبدأ و خاستگاه زمانی و مکانی آن را نه «نوفل لوشاتو» در زمستان ۱۳۵۷، بلکه در «سفارتخانه شیطان بزرگ»، در پاییز ۱۳۵۸ بدانیم.
سخن از «ماهیّت» ضدّامریکایی انقلاب ۵۷ رفت، که تعبیری است غلط‌انداز و گمراه‌کننده؛ چراکه اسناد برجای مانده از همان سفارت، حاکی از مراودات سَران انقلابیان با نمایندگان امریکاییان بود.
اما چه شد که در عرض چندماه ورق برگشت و در طول یک روز شعار «مرگ بر شاه» بَدَل به «مرگ بر امریکا» شد. خام‌اندیشی است اگر گمان بریم که یک مشت دانشجوی خامدست، از بیم بازگشت شاه بیمارِ زارِ نزار به یاری امریکای جهانخوار، به یکبار از دیوار سفارت بالا رفتند و کارکنانش را گروگان گرفتند تا مبادا فاجعه ۲۸ مرداد تکرار شود؛ واقعه‌ای که بعید است آن جماعت جوان، تاریخش را در آن زمان، به‌دقّت خوانده‌بوده‌باشند. خام‌اندیشانه‌تر از آن، این است که نقش آن سیّد مرموز و ساکتِ «خوئینی» در این رویداد بنیاد بر باد ده را به چیزی نشماریم؛ نیز بسی ساده‌انگاری است اگر چرخش موازنه منفی «نه شرقی، نه غربی»‌ به سمت عدم توازنِ «غرب‌ستیزی» را صرفاً به ذاتِ عدالتخواهانه مکتب اسلام و آرمان جامعه بی‌طبقه توحیدی، فروبکاهیم و از آشی که روسوفیل‌ها و توده‌ای‌ها برای انقلاب و نظامِ برآمده از آن پخته بودند غافل شویم.
اینها همه را گفتیم تا بر پیچیدگی و رازآلودگی قضیّه پای بفشریم «تا مپنداری که آسان کاری است این». پشت پردۀ دشمنی با آمریکا، که از یک جایی به بعد به موضوعی حیثیتی-هویّتی برای جمهوری اسلامی تبدیل شد و تا به امروز ادامه دارد، رازهای مگویی است که شاید سال‌ها طول بکشد تا از طبقه‌بندی خارج شود؛ اما برای درک و احساس خسارات نجومی و عدم‌النفع‌های کهکشانی این سیاستِ سخت‌جانِ پایایِ نیم‌قرنه، به کندوکاو و تحقیق و تفحصّی نیاز نیست و اَظهَرُ مِنَ‌الشَّمس است. کافی است در ایران زندگی کنید و نگاهی نیز به کشورهای همسایه بیفکنید و استعداد مقایسه و تطبیق داشته‌باشید تا عمق فاجعه را دریابید. هر دانشجوی ترم اول اقتصاد سیاسی نیز می‌داند که سرشاخ شدن و عدم ارتباط با امریکا از سویی و ناتوانی مفرط در ایجاد رابطه متوازن با قدرت‌های آلترناتیو از سوی دیگر، چه بر سر هر کشور می‌آورد؛ یک نمونه‌اش را در سطور آغازین این جستار، طرح کردیم. واضعان چنین سیاستی(بخوانید بی‌سیاستی) که درک صحیحی از منافع ملّی ندارند، کشور را نه به سوی «قلّه» ترقّی و پیشرفت، بلکه به درون «قلعه» تنهایی و درخودفرورفتگی می‌رانند. تعیین میزان عقب‌ماندگی ما از قافله «توسعه» جهانی در اثر امریکاستیزی، امری است کاملا تخصصی و منوط به اعداد و ارقامی سرگیجه‌آور که از دایره دانش اندک ما بیرون است.
با این حال امروزه بعد از تحمل خسارات فراوان و گاه غیرقابل جبران، دیگر از بدیهیات است و قولی است که جملگی بر آنند که به جای اینکه هرچه فریاد داریم بر سر امریکا بکشیم، باید هرچه در توانمان است، امریکاستیزان را شماتت کنیم و پشت پرده امریکاستیزی را کشف و معرفی کنیم؛ شاید فرجی شد و از این راه که به ترکستان هم ختم نمی شود برگردند و برگردیم.
آنچه بیش از هرچیزی این غمنامه را تراژیک‌تر و تاریک‌تر می‌نماید، این است که سیاست امریکاستیزی و دشمنی با تمدن و فرهنگ غرب، که تمامی شؤون و ارکان حکمرانی را در جمهوری اسلامی ایران متأثر ساخته و سایه شومش را بر تمامی خلل و فرج زیست طبیعی شهروندان ایران انداخته، نه ضرورت داشته و نه مطلوبیّت و نه تنها گزینه پیشِ رو؛ یعنی به‌سادگی می‌شد یک جمهوری اسلامی پساپادشاهی داشت و همه آن آرمان‎‌های اعلامی در نوفل‌لوشاتو را پیگیری کرد و حتی اسرائیل را به رسمیّت نشناخت اما با بزرگترین قدرت نظامی و اقتصادی جهان- تا اطلاع ثانوی- هم درگیر نشد؛ همانند اکثر قریب به اتفاق کشورهای جهان و همه کشورهای رقیب و بلکه دشمن امریکا که میزبان سفارت ایالات متحده در خاک خود هستند و روابط سیاسی و تجاری و… در سطح عالی با «شیطان بزرگ» دارند.
به جرأت می‌توان گفت که اگر چنین نشده، نه محصول محتوم جبر تاریخ بوده‌است و نه ثمره ایدئولوژی اندیشی و نه حتی نتیجه رقابت اسلام‌گرایان با نیروهای چپ و حزب توده در سردادن شعارهای امریکاستیزانه و ضدّامپریالیستی. هیچیک از این عوامل، آن قابلیّت را نداشت که یک سیاست به‌شدّت زیان‌بار را این‌همه سال بردوام نگاه دارد و از ایران یک ویرانکده بسازد. اگر ما را به توطئه‌اندیشی متهم نکنید، باید بگوییم دالّ مرکزی ضدیّت با غرب و در رأس آن امریکا را همانان در گفتمان و نظریّۀ حکمرانی جمهوری‌اسلامی‌ایران وارد کردند که دانسته یا نداسته در خدمت شرقِ سیاست جهانی بودند؛ شرقی که ایران را نه بزرگ و نیرومند می‌خواهد و نه باثبات و توسعه‌یافته. شرق از این نظر با نظام سلطه غرب همداستان است؛ فقط معلوم نیست چرا دولتمردان ما از بین این دو دشمن دیرین، شرق را برگزیده و در دامن آن درغلتیده‌اند. این رفتار، یادآور کدام برهه از تاریخ تنهایی‌های استراتژیک و بی‌پناهی‌های ژئوپولیتیک ایران است؟!
بقول حضرت مولانا:
بر تو دل می‌لرزدم زاندیشه‌ای
با چنین خرسی مرو در بیشه‌ای




فصلنامه خاطرات سیاسی شماره ۲۹

سرمقاله
یک پرسش سخت!

یادها و خاطره ها
وداع با پدرخوانده برنامه هسته‌ای ایران
غروب یک سیاستمدار(پروندهای برای احمد توکلی)
احمد توکلی راست سنّتی و معترض بی‌دردسر
دوخاطره ویک نکته درباره احمد توکلی
توکلی به روایت زیباکلام
از پرواز قلم تا آرامش ابدی

پرونده: ایران بین دو جنگ
جستارگشایی
آن شب که ایران را زد و یازده شب بعد
دو جنگ چهار دهه شش نکته تاریخی
سُفرایی که سفیر نبودند
درس‌هایی که از جنگ اسرائیل و ایران می‌توان آموخت
جنگی که جنگ نبود!
توان نظامی، به‌علاوه دیپلماسی فعّال و منعطف از بروز جنگ جلوگیری می‌کند
چاره‌ای جز اصلاح نداریم انقلاب‌ها نتایج اسفباری دارند

در اقیانوس خاطرات
سیاحان ایرانی و جامعهٔ آمریکایی
آدمِ کسی نبودن! فعالیت در بخش خصوصی‌(بخش هفتم)۱

خاطره در سپهر اندیشه
ریشه‌های ژرفِ جغرافیای سیاسی امروز
آسیب‌پذیریِ نظام‌هایِ سالخورده: تحلیلِ بقاء در جوامع پیشامدرن 

کتابخانه خاطرات سیاسی
ناپدیدیِ شگفتِ امام موسی صدر
آیا مدرنیته قابل اصلاح است؟ 

مقالات خارجی
The people stood up’: how war turned Iran towards ‘everyday nationalism
Israël-Iran : la guerre de trop ?

اخبار خاطرات سیاسی
دست اندرکاران فصلنامه خاطرات سیاسی در «انجمن سفیران»
دیدار شد میّسر، ملاقات تحریریه فصلنامه خاطرات سیاسی با مهدی کروبی
نشست احمد حکیمی‌پور با حجت‌الاسلام حجتی کرمانی
بناپارتیسم ایرانی، گزارشی از برنامه اینستاگرمی خاطرات سیاسی
«شب‌های خاطرات سیاسی» بزودی کلید می‌خورد

برای تهیه نسخه الکترونیکی فصلنامه به سایت طاقچه مراجعه کنید.