image_pdfنسخه pdfimage_printنسخه چاپی

ارسطوی بزرگ در کتاب «سیاست» می­نویسد: «سه گروه از مردمان به ‌درد مدیریت جامعه نمی‌خورند: نخست، ثروتمندان؛ چراکه آنان غالباً با درد و رنج فقرا آشنا نیستند و زمانی‌که به‌ حکومت می‌رسند، به‌ دنبال افزایش دارایی خود هستند. دوم، فقیران؛ چون این­ها کمبودهای فراوانی در زندگی داشته‌اند، زمانی‌که به ‌حکومت می‌رسند ناخودآگاه به‌دنبال جبران کمبودهای گذشته هستند! پس به دیکتاتورهای وحشتناکی تبدیل می‌شوند که می‌خواهند به ‌هر قیمت حکومت را حفظ کنند. سوم، علما و مردان خدا؛ این طبقه خود را از نظر دانایی بالاتر از مردم و نماینده خدا می‌دانند و انتقاد پذیر نیستند پس با نوآوری و اصلاح امور مخالفت می‌‌کنند. اما فاجعه زمانی است که علما از طبقه فقیر هم باشند، هم می‌خواهند کمبودهای گذشته را جبران کنند وهم انتقادپذیر نیستند. سرانجام به خودکامه­هایی تبدیل می­شوند که مُلک و ملّت را به ‌فنا می­دهند. در حالت کلی بهترین گروه برای فرمانروایی، طبقه متوسط جامعه است».

این نسخۀ جاودانۀ معلّم اول برای اداره کشور، همانند اغلب آراء فلسفی او، پس از حدود ۲۵۰۰ سال، همچنان اعتبار و کارآمدی خود را حفظ کرده­است؛ یعنی با عمل بدان، می­توان امور جامعه را به­سامان کرد. اما دشواره اصلی اینجاست که چنین طرحی در زمانه و زمینه­ای قابل اجراست که طبقه متوسطی وجود داشته و به شرط وجود، بستر بهره­مندی از ظرفیت­های کارشناسی آن، آماده و مهیّا باشد. دریغا که در سرزمین ما، در روزگار کنونی، هیچ­یک از آن دو شرط، محقق نیست؛ چراکه در هیچ­کدام از ادوار مدیریتی ۴۳ سال گذشته، هدف غایی دولت­ها سیاستگذاری در راستای رشد و توسعه طبقه متوسط و ارجاع امور مُلک، به خودِ ملّت از طریق این واسطه قابل اعتماد، نبوده­است؛ اگر هم لحظات و نفرات کم­شماری در دولت سازندگی و اصلاحات وجود داشته که مانع شتاب گرفتن آن روند بوده­اند، دو دولتِ­ نهم و دهم، بی هیچ مانع و رادعی، تیر خلاص را بر پیکر نیمه­جان این طبقه شلیک کرد و بر کُشته خویش نیز سوگواری ننمود. دولت یازدهم و دوازدهم با تکیه بر تدبیر مدیران مجرّب و معتقد به توسعه پایدار و با امید به گشودن بندهای تحریم از بدنه مدیریت کشور، پای به میدان نهاد و توفیقاتی نیز به­دست آورد و کوشید با دم مسیحایی آشتی با جهان، جان تازه­­ای در آن کالبد افسرده دمد؛ اما صدافسوس که تقدیر، موافق تدبیر او نبود و نشد. ثمرۀ آن ناکامی پرهزینه، که توسط دست­های پنهان و آشکار بر مردم ایران تحمیل شد، دولتی است که در جریان غیررقابتی­ترین انتخابات تاریخ جمهوری­اسلامی با حداقل مشارکت، روی کار آمد.

رسمِ مرسوم این است که ضعف و قوّت کارگزاران، از پس گذشت دورانی نه چندان طولانی آشکار می­گردد؛ اما دولت سیزدهم از همان آغاز، ضعف مفرط خود را بر آفتاب افکند. نگاهی به فهرست وزرا و معاونان و مشاوران رئیس جمهور، این واقعیت تلخ را پیش چشم همگان نهاد که این تیم برای بردن، بسته ­نشده­است. معاون اول آن هموست که قول ساخت واکسنی موسوم به «برکت» و تحویل ۵۰ میلیون دوُز آن را تا شهریور ماه گذشته داده بود؛ بگذریم از اطلاعات غلط راهبردی دیگر که به مسؤولان بلندپایه کشور ارائه نموده­بوده­است. وزرای پیشنهادی آموزش و پروش نیز، که دو نفرشان حتی مقبول وکیل­الدوله­ها نیز نبود، حکایت از آن داشت که اساسی­ترین و پرمشکل­ترین وزارتخانه کشور در درجۀ چندم اولویت­های رئیس دولت نبوده و نیست و متأسفانه مجلس و دولت یکدست، سرانجام کسی را بر کُرسی آن وزارت نگون­بخت نشاندند که نقطه درخشان کارنامه­اش، حضور در راهپیمایی اربعین و فتح قله دماوند بوده­است! از تیم ناهمگون اقتصادی دولت نیز هرچه بگوییم کم است. گویی تمامی اِنذارها و تحذیرهای ارسطو، یک­جا و در یک زمان و در یک دولت، مصداق خود را پیدا کرده­است.

اما سخن اصلی ما به تَبَعِ طبیعت و رسالت این جریده، بر سر دستگاه سیاست­ورزی دولت سیزدهم است که متشکل از افرادی­است غیرباورمند به اصول بنیادین حضور در جامعه جهانی و بهره­مندی از مواهب آن؛ مواهبی که علی­القاعده، تأمین کننده منافع ملّی است، اما به تعریف متعارف و علمیِ آن. البته بر هر ناظر بابصیرتی پوشیده نیست که تعارضات درونی تناقضات سیستمیِ نظام دیپلماسی جمهوری اسلامی ایران، به این دولت و آن دولت و این وزیر و آوزیر چندان ربطی ندارد؛ مشکل اساسی در فلسفه وجودی روابط­بین­الملل در این نظام است که از منطق منحصر­به­فرد و قاعدۀ شاذّی پیروی می­کند. به تعبیر روشن­تر، در همه­جای جهان، از کشورهای جنوب گرفته تا شمال و حتی ابرقدرت­های امروز و دیروز، دیپلماسی در خدمت پیشبرد منافع اقتصادی و گسترش هژمونی بوده­است؛ یعنی حتی سیاستمداران نیز در هر سطحی باید به سود و زیان اقتصادی شهروندانی بیاندیشند که از آنان نمایندگی می­کنند و در یک کلام دستگاه دیپلماسی هر دولت-ملتی باید زمینه ساز جلب منفعت و دفع ضرر و نیل به رفاه و امنیت و آسایش مردم خود باشد و بس.

 

 

 

متأسفانه همچنان­که گفتیم ناهمگونی ذاتی در ساختار سیاسی موجود، که در این دولت به حدّ اعلای خود رسیده­است، موجب شده­است که قرائتی منسوخ از مفهوم «استقلال»، سایه بی­اعتمادی و  عدم اطمینان را بر سر اقتصاد ایران افکنده و آن را زمین گیر کند. انسداد داخلی و انزوای خارجی اقتصاد ایران ثمرۀ فروبستگی در نظام سیاسی است. پرواضح است که هیچ نهاد و نیرویی نیز جز همان نظام سیاسی نمی­تواند، برون­شدی از این ورطه بیابد. هر عقل سلیمی گواهی می­دهد که رشد و توسعه همه­جانبه از جمله پیشرفت اقتصادی، جز از طریق تعامل با جهان و افق­گشایی از راه پارادایم­شیفتِ هستی­شناسانه و معرفت­شناسانه تصمیم­سازانِ نظام حاکم، امکان­پذیر نیست. در شرایط فعلی، این تغییر رویکرد، بسیار ضروری و در عین حال، به­غایت دشوار است. ضروری­است چراکه ادامه این وضع نه ممکن است و نه مطلوب و دشوار است به این دلیل عمده که حتی اگر نظام سیاسی، همین امروز به اجماع برسد که لاجرم باید تکلیف‌ خود را با دنیا روشن کند دو مانع جدّی گریبانش را خواهد گرفت؛ نخست آنکه بارِ سنگین شعارهای ایدئولوژیک تهی از معنای محصّل، یک مسألۀ عُرفی را تبدیل به معضلی حیثیتی کرده­است و عبور از آن را ناممکن. دوم این­که بی­ثباتی­ها و بی­برنامه­گی­هایی که در اثر تغییر دولت­ها، دستکم در سه­دهه گذشته، بر روابط سیاسی و اقتصادی ما با جهان حاکم بوده­است، چنان اقتصاد ایران را در چشم جهانیان، غیرقابل اطمینان جلوه داده­ و در نتیجه زمین­گیرش کرده­است که هر دولتی که مصمم به افق­گشایی گردد، باید متحمل هزینه­های مادی و معنوی گزافی گردد که در نهایت از جیب ملت پرداخت خواهد­شد.  

از آنجاکه بنابر عقل و منطق و واقعیت­های تلخ و سخت، گزینه­ای دیگر پیش روی دولتمردان ما نیست، باید امیدوار بود که نظام سیاسی یکدست­شده که اینک به صورت عریان با مسائل روبه‌رو شده­است بتواند از این فرصت، نهایت بهره را برده و برای یک افق­گشاییِ اندیشیده گام­های اساسی و ماندگار بردارد. اما و هزار اما که وقتی از زبان رئیس دولت و مجریان دستگاه دیپلماسی، مدام جملاتی این چنین به گوش می­رسد که: «ما نان مردم را به مذاکرات هسته­ای گره نخواهیم زد» و می­بینیم که شخص اول مذاکرات هسته­ای، علی­رغم این­که بشدت در صدد احیای توافق تیم مذاکره­کننده پیشین است، لجوجانه حتی از به­کار بردن لفظ «برجام» نیز خودداری می­کند، امیدهایمان، به یأس می­گراید.

حسن اکبری بیرق